آقاي دكتر طبيبيان در سخنراني «روشنفكري و تكنوكراسي در ايران» كه در انجمن اقتصاددانان ايراد كرده (و سپس شكل تكميلشده آن در سايت رستاك منعكس شده)، به نقد جريان روشنفكري ايران پرداختهاند. اگر از اين نكته بگذريم كه ايشان در يك برخورد «ذهنمحور» ريشه همه مشكلات تاريخ اخيرمان را در آموزههاي ذهني و فكري روشنفكران ديده و علل «عيني» و اجتماعي و سياسي (داخلي و بينالمللي) و اقتصادي اين معضلات را ناديده انگاشتهاند؛ به نقد تعريف و تحليل كاركرد و وظايف روشنفكران از ديد يك نمونه از آنان (جلال آلاحمد) پرداختهاند. ما در اينجا نميخواهيم وارد بحث و تحليل و نقد و بررسي تاريخي واقعگرايانه – و البته منصفانه – جلال آلاحمد شويم، اما توجه به همان فاكتها و نمونههايي كه آقاي طبيبيان از جلال نقل كرده و سپس به نقد آن پرداختهاند و تعمق در اين نقدها، خود حاوي نكاتي قابل توجه و درسآموز است.
در نقل قولي كه آقاي طبيبيان از جلال آوردهاند، وي روشنفكران را در تاريخ ايران به سه دسته تقسيم كرده است. اگر از نامگذاريهاي خاص (و البته ثقيل) جلال براي هر يك از اين سه دسته بگذريم و به توضيحات و تعاريفي كه براي هر يك ميآورد، دقت كنيم، به وضوح مشخص ميشود كه تعريف و دستهبندي جلال از روشنفكري و روشنفكران ايراني بسيار واقعگرا و فراگير است.
او يك دسته و يك نحله از روشنفكران را نوزايان فرهنگي آوانگاردي ميداند كه خلاف جريان رودخانه فرهنگي رايج و سنتي جامعه شنا ميكنند و به نقد سنتهاي فرهنگي جامعه ميپردازند. او از ميرزا آقاخان كرمان و كسروي به عنوان نمونههاي اين دسته ياد ميكند.[1]
او دسته ديگر را كساني ميداند كه امروزه از آنها تحت عنوان «روشنفكران عام» (و در برخي مصاديق و موارد تحت نام «روشنفكران رسانهاي») ياد ميشود. اينها نه در يك حوزه خاص و جزئي و مشخص، بلكه در مورد مسائل مختلف به طور عام و كلان بحث ميكنند و يا داراي زبان همهفهم و سادهتري از افراد آكادميك هستند و ارتباط عمومي و فراگير قويتري دارند و با زبانآوري و سخنوري شارح افكار روشنفكران نخبهتر براي تودههاي مردم هستند. جلال از ناصرخسرو و بهار به عنوان نمونههاي اين دسته ياد ميكند.[2]
آلاحمد دسته ديگري از روشنفكران را دولتمردان و تكنوكراتهاي اصلاحطلبي ميداندكه نه در تعاريف نظري، بلكه به طور عملي سعي در تحقق و اجراي تفكرات روشن و تحولخواه و اصلاحگر دارند. او از مصدق و اميركبير به عنوان اين دسته ياد ميكند.[3]
آقاي طبيبيان پس از نقل اين عبارات از جلال، آن گاه با دستاويز قرار دادن برخي تعابير خاص جلال (مانند روشنفكران دنبالكننده راه انبياء) و بدون توجه به منظور و هدف جلال، و صرفا با طعنه و تمسخر آن، به حمله عليه جلال ميپردازد. اما خود آقاي طبيبيان سپس وظايفي را براي روشنفكران و به زعم ايشان روشنفكران متخصص، قائل ميشوند كه تأملبرانگيز است. ايشان ميفرمايند:
«بياييد مانند روشنفكران عرفي افراد عالم و متخصصي باشيد در سطح علوم روز خصوصاً علوم اجتماعي، لكن با آرمان فرهنگي. به اين معني مشخص كه عالمانه اخلاق جمعي را ارزيابي كنيد و آنچه سبب فرسايش فرهنگ ومانع پيشرفت و تعالي در آن وجود دارد را معرفي و نقد كنيد. آنچه ارزش هاي اخلاقي لازم براي پيشرفت و سعادت كشور است را در بطن نظام سنتي و تاريخي يافته تهذيب و پيرايش و روز آمد كنيد و در جامعه اشاعه دهيد. آن مباني فرهنگي كه لازم ولي در كشور ما به دلائل تاريخي شكل نگرفته را تبيين و براي بررسي و نقد پيشنهاد كنيد».
دقت در تعاريف آقاي طبيبيان و وظايفي كه ايشان براي روشنفكران قائل ميشوند[4] و آنچه از جلال آلاحمد نقل ميكنند، به خوبي روشن ميسازد كه تعاريف و توضيحات جلال همه كاملتر و دربرگيرندهتر – و به معنايي علميتر – از تعاريف ايشان است و هم باز به وضوح روشن است كه تعاريف جلال تعارض و تضادي با سخنان ايشان ندارد. چرا كه جلال نيز دولتمردان اصلاحطلبي همچون مصدق و اميركبير را در شمار روشنفكران آوردهاند. و آقاي طبيبيان نيز نقد فرهنگ سنتي و حتي دفاع از آزاديهاي مشروع[5] را در شمار وظايف روشنفكران شمردهاند!
آنچه از اين مقايسه و تعمق در آن و سپس توجه به حملات تند آقاي طبيبيان به تعاريف جلال، به ذهن ميآورد اين است كه گويي آقاي طبيبيان صرفا از دست جلال و يا هر نوع روشنفكري چپ (و يا هر تحليل و تعريفي كه بوي چپ! بدهد) نفرت دارند و صرفا با رويكرد ايدئولوژيك ضدچپ خود با آن روبرو ميشوند و بدون دقت، انصاف و اخلاق علمي ميخواهند بدبيني، كينه و نفرت خود را عليه آن تخليه كنند. اما كمي دقت و وسعتنظر در همين حوزهها نشان ميدهد كه مثلا نقد غرب، نقد كاركرد مدرنيته محقق و غالب، دفاع از انديشه اقتصادي غيرمتكي بر اقتصاد بازار و ...، اموري نيست كه صرفا برخاسته از انديشه چپ باشد. بسياري از منتقدين مدرنيته محقق، با همان معيارها و شاخصهاي فكري، آرماني و اخلاقي و انساني خود مدرنيته به نقد آن پرداختهاند (از «قفس آهنين» ماكس وبر گرفته تا «نظام حقيقت در رژيم سلطه» فوكو و...، اين رد پا قابل مشاهده و ارزيابي است. همچنين بسياري از عكسالعملهاي افكار عمومي در بسياري از جوامع غربي در برابر برخي رفتارهاي دولتمردانشان در كشورهاي پيراموني را نميتوان صرفا به رويكرد و عملكرد چپها فروكاست).
نكته مهم ديگري كه در سخنان و نوشتار آقاي طبيبيان وجود دارد سعي ايشان در جايگزين كردن تكنوكراتها به جاي روشنفكران است. البته اين نقد درستي است كه در بخشي از (نه همه) روشنفكري ايران بر امور كلان و بر نقش مسائل فكري و ذهني اغراق ميشود و به عمل، فنسالاري و تكنوكراسي بهاي كمتري داده ميشود؛ اما به نظر ميرسد اغراق وارونه بر نقش تكنوكراتها، به ويژه در ايران و تاريخ مشحون از تمركز قدرت و دموكراسيگريز و عقلانيتستيز آن؛ بيشتر قابل تأمل و نقد است.[6] تكنوكراتها در اين فضا و بستر يا همچون داور به خودكشي رسيدهاند و يا همچون اصلاحطلباني چون اميركبير و مصدق راهي حمام فين كاشان شدهاند و يا تبعيدگاه احمدآباد. اما خيل كثيري از تكنوكراتها در اين تاريخ، خواسته و ناخواسته، ابزار اجرايي تحقق منويات حاكمان شدهاند (يكي از افتخارات يكي از وزراي اقتصاد بعد از انقلاب اين بود كه براي سه دولت با سه رويكرد اقتصادي مختلف برنامه نوشته است!!).
آقاي طبيبيان خوب ميدانند كه اگر روشنفكران فرهنگساز و نقاد سنت نباشند، ميرزاحسنهاي رشديه مدرسهساز (كه ايشان از وي نام بردهاند) نيز پس از مرگ با مقاومت عوام مذهبي براي دفن شدن در قبرستان مسلمين مواجه ميشوند!
آقاي طبيبيان خوب ميدانند كه اگر روشنفكران مبارزي كه براي تحقق آزادي و دموكراسي تلاش ميكنند، نباشند قدرتهاي متمركز و مطلقه در ايران به نظر مردم، پارلمان و متخصصان و تكنوكراتهاي اصلاحگري كه خلاف منويات حاكمان ميانديشند، اساسا اعتنايي ندارند! (نمونهاش برخودي كه شاه با برخي فنسالاران و متخصصان وطندوست و دلسوز سازمان برنامه و بودجه در زمان خود ميكرد).
آقاي طبيبيان خوب ميدانند كه در جوامعي همچون جامعه ما كه قدرت متمركز و مطلقه متكي به درآمد نفت وجود دارد، اصلاح و توسعه اقتصادي و اداري و اجتماعي؛ بدون توسعه سياسي، و آن نيز بدون توسعه موازي فرهنگي، اساسا امكانپذير نيست و يا بسيار كمعمر و غيرمتداوم خواهد بود. حذف تكنوكراتهايي چون قوام و اميني و نابودي يا حذف دولتمردان اصلاحطلبي همچون اميركبير، مصدق، بازرگان و ... حكايت غمبار مكرري در تاريخ ماست.
به نظر نميرسد تغيير نام روشنفكران به تكنوكراتهاي متخصص و سعي در طبقهبندي رويكرد چپ تحت عنوان روشنفكران مخرب و پيامبربازي و ... و صدور احكام تكفير و اعدام (فكري) و برخوردهايي از اين دست با طيفها و نحلههاي مبارز و راديكال روشنفكران؛ مسئله مهمي را در تاريخ فروبسته ما حل كند. البته فراز و نشيبهاي سي ساله اخير ايران نيز بايد اين درس را به همه روشنفكران ايراني آموخته باشد كه آنان بايد تكثر دروني خود را به رسميت بشناسند. اين تكثر ميتواند در برگيرنده انواع روشنفكري آكادميك، سياسي و تكنوكرات و... باشد. هيچ ايرادي ندارد كه اين طيفهاي متكثر «نظرات» و گفتارهاي يكديگر را نقد كنند، اما آنها بايد «موجوديت» يكديگر را به رسميت بشناسند. به نظر نميرسد از درون برخوردهاي تخريبي، نفرتآلود و دوقطبي (ضدچپ يا ضدراست) انحصارطلبانه؛ دموكراسي و توسعه و آزادي براي جامعه ما به ارمغان آيد.
چرخه معيوب استبداد – آزادي در جامعه ما، جز با پذيرش تكثر دروني، چه در جامعه و چه در جامعه روشنفكري، و برخورد همراه با تسامح و دربرگيرنده به پايان نميرسد. اما متأسفانه برخوردهاي به شدت احساسي و متكي بر «علت»، تا مبتني بر «دليل»؛ و مهمتر از آن خلط «عرصه ايدئولوژيك» (كه طيفهاي مختلف ميتوانند به طور جدي و بنيادي به نقد يكديگر بپردازند) با «عرصه استراتژيك» (كه نبايد هيچ يك به نفي و طرد و حذف ديگري فتوا دهند)، توسط برخي عزيزان؛ همچون آقاي طبيبيان، علائم نويدبخش و مثبتي براي آينده ندارد و علاج درد روشنفكري در ايران نيست.
1- جلال از اين دسته به عنوان «اهل ارتداد» ياد ميكند اما تعريف او از اين نحله (بنا به همان نقل قول آقاي طبيبيان) چنين است: «اينها جماعت منزه طلبان و سخت گيران و مقلدان طراز اول پيغمبري اند، كه اگر صف ايشان را از ماني شروع كنيم- به ترتيب تاريخي و بدون مراعات ذكر همه اسامي- به مزدك و المقنع نخشبي مي رسيم؛ سپس به قرمطيان اسماعيلي و سپس به منصور حلاج و شهاب الدين سهروردي؛ وسپس به پسيخانيان نقطوي و شيخيها و بابيها؛ و سپس به ميرزا آقاخان و شيخ احمد روحي؛ سپس به صور اسرافيل و ملك المتكلمين و دست آخر به كسروي. اين جماعت چون وچرا كنندگان ابدي ومعترضين هميشگي و ناراضيان صرف و عنقاجويان.»
2- جلال از اين دسته به عنوان «اعجازكنندگان در كلام» ياد ميكند اما تعريف او از اين نحله چنين است: «ايشان اعجاز كنندگان در كلامند. يعني كه به اتكاي قدرت كلام - و ناچار جذبه انديشه خويش- عمل مي كنند؛ و تنها در حوزه نفسانيات و نه در حوزه «امر». و اين خود معجزه مانندي است، و دست كم كرامتي، و چون قلمرو كلامي كه از آن دم مي زنيم زبان فارسي است ناچار به جستجوي ايشان فقط به دوره اسلامي قناعت بايدمان كرد. صف ايشان را با نام فردوسي زينت مي كنيم و مي پردازيم به ناصر خسرو. سپس به خيام و بيهقي و عطار و مولانا جلالالدين وسپس خاقاني و نظامي و حافظ و جامي و بعد، سه چهار قرني را بسرعت طي مي كنيم تا برسيم به بهار و دهخدا و نيما...»
3- جلال از اين دسته به عنوان «بر دست قدرت نشينندگان» ياد ميكند اما تعريف او از اين نحله چنين است: «ايشان بر دست قدرت نشينندگانند. يعني نه آنها كه در كلام خود آن قدرت را، و نه در انديشه خود آن جذبه را، داشته اند كه حمل بار امانت را به تنهائي كفايت كند. و نيز نه آن منزه طلبي صرف را داشتهاند كه تحمل بار « زندقه» و «ارتداد را» بياورد؛ تا ازين راه عاقبت كارشان به شهادت بكشد.وناچار مستعاني مي خواسته اند براي اثر كردن؛ و باوري براي حمل بار امانت. اگر اين دسته را با بزرگمهر شروع كنيم – در دوره اسلامي بايستي به خاندان برمكي برسيم و سپس به حسنك وزير و به همه وزراي خراساني تا نظام الملك و مثل اعلاي ايشان خواجه نصير طوسي. متاخران همين دسته اند امير كبير و مصدق.» البته جلال از دسته چهارمي هم ياد ميكند كه به نظر ميرسد ديگر روشنفكر نباشند: «دسته چهارم ايشان زينت مجلس «امر» شدگانند. كه صرف نظر از قدرت وضعف كلام يا جاذبه و دافعه انديشه- چندان در بند عوض كردن وضعي نيستند. وبه رضايتي و تسليمي «واقعيت» را پذيرفته اند. و سر و كار داشتن با «كلام» فقط حرفه ايشان است يا وسيله ارتزاقشان. ارزشمندترين ايشان سعدي و بي ارزش ترين ايشان قاآني...»
4- بنده نميدانم آيا اين تعاريف و وظايف در سخنراني ايشان هم وجود داشته و يا بعدا در تكميل آن به مباحثشان اضافه كردهاند.
5- ايشان گفتهاند: «ضابطه عمده در اين راه نفي كردن و اعتراض كردن و مخالفت دائمي نيست. بلكه دفاع و تقويت از حقوق اوليه انسانهاي عادي است. اگر مدعي هستيم آنگاه از آزادي هاي مشروع و از حقوق انساني به صورت سازنده دفاع كنيم. همين كاري كه روشنفكران غربي صدو پنجاه سال يا دويست سال است كه انجام دادهاند ( در اين مورد نگاه كنيد به كار ويرجينيا هلد و مرل كورتي ). روشنفكر عرفي از اصولي كه زندگي بهتر براي عموم از طريق روش علمي را مقدور ميكند دفاع مي كند. انديشه اي را پيگيري مي كند كه با انجام آن قدم مثبتي براي بهتر شدن زندگي مردم برداشته ميشود. طبيعتا يكي از ويژگيهايش دفاع از آزاديهاي مشروع، دفاع از زندگي و ارزشهايي كه به زندگي بهتر ارج مينهد است و اين كار را در عوض خيالاتي كه ما را به لاهوت و ناسوت مشغول ميكند انجام مي دهد.»
6- آقاي طبيبيان در نتيجهگيري نهايي از سخناناش ميگويد: «طبعاً انجام هر كار جمعي در جهان امروز و خصوصاً در كشور هاي درحال توسعه دولت زده در چارچوب دولت ها و حكومتها انجام مي شود. بنا بر اين تكنوكرات ها و رو شنفكران بايد بر اساس مباني كه قبلآ ذكر شد در اين چارچوب ها كار كنند. در اين مورد ضابطه اصلي قضاوت "بر دست قدرت نشستن نيست" بلكه حفظ امانتداري و دست و دل پاكي، اجتناب از مفاسد اداري، و تلاش تخصصي و صادقانه در بهبود شرايط زندگي مردم و جامعه است. يعني آنچه در هر حالت جامعه ما به آن نيازمند است».
