ما ايرانيان تقريبا ديگر عادت كردهايم كه همگي از غالب و مغلوب، عالي و داني، قدرت و اپوزيسيون، چپ و راست و...، بر فاجعه و جنايت و... بودن رخداد يا رخدادهايي ظاهرا اجماع و توافق كنيم، اما بعد به همين توافق يا اذعان دلخوش داريم.ادامه مسير تكراري هم معلوم است. سردشدن و فراموشي (و فراموشاندن) ماجرا و بيمكافات ماندن جنايت و يا برخورد كاريكاتوري و اجراي مضحكهاي از عدالت و ديگر هيچ و گاه نيز پس از اندكي، تكرار ماجرا به شكلي ديگر و حتي بيهيچ تفاوتي. نمونهها، حتي نمونههاي متأخر، زيادند. حمله به كوي دانشگاه در 18 تير و روشن نشدن پشت صحنه اصلي ماجرا و سپس محكوم شدن عناصر دست چندم (آن هم به خاطر سرقت ريشتراش)، بدرفتاري و شكنجه زندانيان (از جمله در پرونده موسوم به شهرداران)، قتلهاي زنجيرهاي، ترور حجاريان، نامعلوم بودن مكان بازداشت زندانيان يا بازداشتگاههاي غيرقانوني و...
سه مورد اخير از اين سلسله بيپايان، قابل توجه است: حمله به كوي دانشگاه پس از انتخابات اخير، فجايع بازداشتگاه كهريزك و نامعلومي محل نگهداري برخي زندانيان.
در فاجعه بودن حمله اخير به كوي دانشگاه كسي ترديدي ندارد. مگر كسي پيدا ميشود كه بتواند از آن دفاع كند؟! و تنها بحث بين فعالان دانشجويي و مسئولان فعلي دانشگاه تهران اين ميشود كه آيا اين دفعه حمله خشنتر و مخربتر بوده است يا دفعه پيش؟ دانشجويان ميگويند اين دفعه و مسئولان ميگويند آن دفعه! جدا از اين بحث مهم و تاريخي، اما تاريخ تكرار ميشود و ادامه خط سير رخداد روشن است. كسي مجازات نميشود. نميدانيم چرا؟
در ماجراي كهريزك هم همه در فجايع انساني كه در آنجا اتفاق افتاد (و متأسفانه ابتدا در رابطه با متهمان غيرسياسي آغاز شده و پس از جا افتادن به متهمان سياسي رسيده است) ظاهرا همگي توافق دارند. احتمالا در اصل اينكه در آنجا برخوردهاي غيراخلاقي صورت ميگرفته نيز به تدريج اختلافات از بين ميرود و شايد تنها اين بحث تاريخي لاينحل بماند كه آيا تجاوز به برخي زندانيان توسط انسانها (مأموران يا زندانيان عادي موسوم به اراذل و اوباش) صورت گرفته و يا از طريق باطوم؟ اما باز ادامه و خط سير ماجرا قابل پيشبيني است.
تعدد نهادهاي بازداشتكننده فعالان سياسي و مدني و اماكن متعدد و مختلف رسمي و غيررسمي و آشكار و پنهان نگهداري زندانيان نيز باز از همان حكايتهاي تكراري است.
سال 1379 كه زندان غيررسمي عشرتآباد (زندان 59) با مديريت جديد! آغاز به كار كرد پذيراي زندانياني از ملي – مذهبيها، نهضت آزادي، تحكيم وحدت، طيف آيتالله منتظري بود. خانوادهها و وكلاي زندانيان آن قدر سروصدا كردند (حتي نقشه داخلي دقيق و مهندسي آن را روي اينترنت منتشر كردند!) تا همگان توافق كردند اين زندان غيررسمي است و زير نظر سازمان زندانها نيست. اما كسي براي زنداني كردن زندانيان در شرايط غيرعادي و دور از حتي سلسله مراتب ظاهري سازمان زندانها مؤاخذه نشد. نتيجه چه شد؟ تكرار ماجرا. همان زندان با يك تمهيد ظاهرسازانه از پادگان عشرتآباد برخاست و درون جغرافياي يك زندان رسمي (يعني اوين) جاخوش كرد و نامش شد زندان 2 الف (اندرزگاه 2)، اما باز عليرغم آن كه درون جغرافياي اوين (ضلع جنوب شرقي آن) قرار داشت ولي مديريت و مأموران و زندانباناني كاملا مستقل از مديريت اوين داشت و نام زندانياش وارد فهرستها و اسامي كامپيوترهاي اوين نيز نميشد. هيچ كسي هم اجازه ورود به آن را نداشت. زنداني بود غيرقانوني در پوشش يك زندان قانوني. ذكر خاطرهاي عمق اين ماجرا را روشنتر ميكند.
روزي از روزهاي (احتمالا پاييز) سال هشتاد و دو، پس از ماهها بازداشت، براي ديدار با وكيل صدامان كردند. (چهار ماه و نيم از اين ماهها را در انفرادي 2 الف بوديم و پس از آن در آستانه ورود «ليگابو» نماينده سازمان ملل به ايران و اوين از انفرادي به اتاق چهارنفره منتقل شديم. قبل از ورود او تهديد به مدت طولانيتري از انفرادي شده بوديم. همان گونه كه در عشرتآباد شش ماه و نيم در انفرادي نگهمان داشتند تا به اتاق چهار نفره بفرستند. در آن جا شاهد دادگاهي غيرعلني شديم و در اينجا اصلا دادگاه هم نرفتيم!). از بخش 2 الف به همراه نگهبان جواني كه دمپايي به پا داشت خارج شديم (آقاي رحماني و آقاي صابر و بنده) تا در ساختمان ديگري در بخش اداري اوين با وكلايمان (آقايان شريف و سلطاني) ديدار كنيم. نگهبان جوان اما در محل ديدار ما با وكيل بالاي سرمان ايستاد. اعتراض كرديم كه ديدار با وكيل بايد خصوصي باشد و او نبايد بايستد. نپذيرفت. سروصدايي شد و همگي بلند شديم و اتاق را ترك كرديم. در بين راه و در راهرويي كه ما را از ساختمان خارج ميكرد با فرد موقري مواجه شديم. نميشناختمش. اما وكلايمان او را ميشناختند و احتمالا وي نيز وكلا و شايد ما را ميشناخت. فهميديم آقاي قطبي رئيس زندان اوين است. رئيس كل زندان اوين. او از وكلاي ما علت ماجرا را پرسيد و وقتي مطلع شد به نگهبان جوان و دمپاييپوش ما از موضع رئيس زندان اوين گفت شما آقايان را تنها بگذار تا با وكلايشان ديدار كنند. اما نگهبان جوان با كمال صراحت و صداقت! گفت من از شما دستور نميگيرم و بايد مسئول خودم به من اعلام كند! تبادل اين سخنان، به ويژه مقابل چشمان ما براي رئيس وقت زندان اوين بسيار برخورنده و ناراحتكننده بود، اما او خودش را كنترل كرد و در همان جا تلفن بخش 2 الف را گرفت و صحبتهايي كرد و سپس گوشي را به مأمور نگهبان ما سپرد. او تنها پس از شنيدن اوامر مسئول مربوطهاش بود كه به ما فرصت ملاقات بدون حضور مأمور را با وكلايمان داد. اين واقعه نمادين براي ما بيش از پيش روشن كرد كه يك مأمور ساده بخش 2 الف حرف رئيس كل زندان اوين را نميخواند و ما مثل گذشته در همان زندان عشرتآباد (59) محبوسيم، اما اين بار در پوشش زندان اوين! و آنچه امروزه روز براي ما مهم است توجه به همين تغيير پوششها و دقت در همين تكرارهاست. اگر به غيرقانوني بودن زندان عشرتآباد توجه و رسيدگي نشود، همين زندان و با همان مناسباتاش به جايي جديد با پوششي ديگر نقل مكان ميكند.
اگر با عمل غيرقانوني (و غيرانساني) برخورد با شهرداران برخورد نشود، در شكل ديگر و جاي ديگر تكرار ميشود. نميخواهم همه اين مثالها را همسطح و همشكل بدانم. اما همسنخاند.
بدين ترتيب است كه بايد مراقب بود اگر «فجايع» مورد توافق همگان در كهريزك، كالبدشكافي و مورد برخورد قرار نگيرد، كهريزك در جاي ديگري تكرار خواهد شد. امروزه كسي نيست كه بغض در گلو و اشك در چشم نشود، وقتي خاطرات و حديثهاي متواتر كهريزك را ميشنود و كسي نيست كه نام جنايت و فاجعه بر آن ننهد. اما اگر جنايت بيمكافات بماند، بازتوليد ميشود. تاريخ ايران چقدر غصهها از اين قصههاي تكراري در سينه دارد. اما بايد در عمق آگاهي تاريخيمان جستجو كنيم «چرا» جنايتها بيمكافات ميمانند...
فرق دستگاههاي ساخته قدرتهاي بشري با دستگاه قادر مطلق خداوندي در همين جاست. در دستگاه خداوندي ذره خير و شري بينتيجه نميماند. فمن يعمل مثقال ذره خير يره و من يعمل مثقال ذره شر يره.
روزآنلاین - 14 شهریور 1388
