لطفا سابقه آشنايى تان با مرحوم دكتر على شريعتى را بفرماييد.
بسم اللّه الرحمن الرحيم. ما در حدود سال 1349 يا 50 مسجدى داشتيم به نام مسجد صدريه در ميدان خراسان و پيشنمازى داشتيم به نام آقاى ...، ايشان رهبر هيئتمان هم بود، هيئت ما به نام هيئت قائميه تهران معروف بود، رهبرى داشت به نام آشيخ محمد تهرانى كه به رحمت خدا رفت، جايش اين آقاى ... آمد. يك شب كه تو مسجد نشسته بوديم ايشان رفت سر منبر. اما منبر آن شبش با منبرهاى ديگر فرق مىكرد. به فرياد درآمد كه آيا كسى نيست جلوى اين وهابىها را بگيرد كه دارند عليه حضرت على و حضرت زينب و اينها سخنرانى مىكنند؟ دكترى است وهابى، دارد سخنرانى مىكند و يك سرى مطالب ديگر كه الان درست يادم نيست، گفت. آن شب توى مسجد جنجالى بپا شد. رفتم پيشش گفتم آقاى ... اسم اين دكتر چيه؟ گفت دكتر على شريعتى. گفتم ايشان تبليغ وهابىگرى مىكند؟ گفت بله، گفتم خوب ما زنده باشيم و در حسينيه اين مملكت كه به نام امام حسين است تبليغ وهابىها بشود، چطور ما اجازه بدهيم؟! من به شما قول مىدهم كه نگذارم ديگر چنين سخنانى بگويد.
آن موقع شما سنتان چقدر بود؟
44 سال، 45 سال.
شغلتان چه بود؟
من معمار بودم. بعد من گفتم ايشان كتاب هم دارد؟ گفت بله كتابى دارد به نام اسلامشناسى چاپ توس. من رفتم اين كتاب را گرفتم و خواندم، شب و روزم را گذاشتم روى اين كتاب ببينم چيه. خوب، من چند اشكال به ذهنم رسيد. گفتم مىروم با همين چند اشكال حسابش را مىرسم. مىروم و نمىگذارم صحبت كند. يك دوستى داشتم گفتم من فردا شب مىخواهم بروم حسينيه ارشاد، دوست من گفت من هم بيايم؟ گفتم بيا، با دوستمان رفتيم حسينيه ارشاد. وقتى كه مىخواستم بروم توى حسينيه، چون شبهاى ماه رمضان بود، ديدم روى يك نئونى نوشتهاند على 23 سال براى مكتب، 25 سال براى وحدت، 5 سال براى عدالت. همين جا من كمى يكه خوردم، اين سخن براى من خيلى تازه بود، نشنيده بودم، رفتم داخل ديدم خيلى جمعيت است، خدا مىداند چقدر، 5 هزار تا و شايد بيشتر نمىدانم، آن قدر مىدانم كه حسينيه بالايش پر بود، پايين حسينيه پر بود، دم در هم پر بود، جمعيت خيلى بود، تيپ جمعيت را نگاه كردم ديدم جمعيت همه دانشجويند، همه لباسها مرتب و خيلى فرق دارد با جنوب شهرى كه من بودم، خيلى تيپ فرق مىكرد. بعد رفتم وسط جمعيت و آن جلو نشستم. گفتم هر كى باشه اگر عليه اميرالمؤمنين صحبت كند حسابش را مىرسم. رفتم در مقابلش نشستم، بعد ايشان شروع كرد به تشريح اين كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در 23 سال چكار كرده، در 25 سال سكوت چه كارهايى كرده، چه كارهاى مثبتى براى انسانها در 5 سال حكومت كرده، تا حالا اين سخنها به گوش من نرسيده بود، ديگر كلافه شده بودم، التهاب هم داشتم، بلند شدم گفتم آقاى دكتر اجازه مىفرماييد؟ گفتند بله، گفتم پس چرا در كتاب اسلامشناسى شما نوشتهايد كه پيغمبر مريض بود آمد بيرون و ديد مردم پشت ابوبكر دارند نماز مىخوانند. لبخند زد، خوب با اين لبخند پيغمبر حق كى اين وسط پايمال مىشود؟ چرا اين را نوشتهايد؟ دكتر يك لبخندى زد و گفت شما اجازه بدهيد من سخنم تمام شود بعد صحبت مىكنيم. گفتم نه سخن من را همه اين جمعيت شنيدهاند، الان بگو. گفت باشد، يك اشارهاى مىكنم، در آخر سخنرانى هم بيا بيشتر توضيح بدهم. بعد اشاره كرد كه بله آن موقع نماز مثل حالا نبود كه به اصطلاح هزار تا شرط و شروط داشته باشد، آن موقع مردم كه به جنگ مىرفتند هر كس تو شهر مىماند نماز مىخواند، مثل حالا نبود. باقىاش را هم بعدا جواب مىدهم. من عرق كردم و نشستم. ديدم افرادى كه بغل من بودند همه بلند شدند، عوض شدند، يك عده ديگر آمدند بغل من نشستند. از من سؤال كردند آقا شما اشكالى داريد؟ ما جوابتان را مىدهيم، هر چه بخواهى جواب مىدهيم، گفتم من با شما اصلاً حرفى ندارم، من با دكتر حرف دارم، با شما حرفى ندارم، آنها هم ديگر هيچى نگفتند. صحبت دكتر تمام شد. تمام حسينيه آن روز به گريه افتاد، اما من بغض داشتم، ناراحت بودم، اصلاً تعجب مىكردم. مردم براى مظلوميت على عليهالسلام گريه مىكردند. بعد از ده دقيقه ديگر آمدند عقب من كه بيا آقاى دكتر مىخواهد با تو صحبت كند. در حسينيه ارشاد يك جاى مخصوصى بود كه براى صحبت بود. بنده نشستم و خدا رحمتش كند با ايشان صحبت كردم. اشكالهايم را گفتم. او هم به آرامى و با لبخند به همه جواب داد. من متوجه بودم كه من يك آدم بىسوادى هستم، دكتر شريعتى، دكتر جامعهشناسى تاريخ است مسلما من را محكوم مىكند. همه حواسم اين بود كه گول نخورم، من را محكوم نكند. اما خيلى قشنگ جواب من را داد، خيلى مؤدب، خيلى عالى، هيچ فكر نمىكرد كه با يك آدم عامى طرف است، من هم همهاش تو فكر اين بودم كه يك وقت من اغفال نشوم، اما جوابهاى دكتر بسيار عالى بود، من نمىتوانستم كوچكترين ايرادى بگيرم. بعد به آقاى دكتر عرض كردم كه من باز با شما سخن دارم چونكه ديدم ايشان بعد از يك ساعت و نيم سخنرانى آمد با من يك ساعت و نيم صحبت كرد كه من احساس كردم واقعا ايشان خسته شده، شب ماه رمضان هم هست و نزديك سحر است، مردم سحرى مىخواهند بخورند، ديدم صحيح نيست من بخواهم بيشتر مزاحم بشوم. گفتم من مىروم اطلاعات صحيحى مىآورم با شما صحبت مىكنم. گفت باشد. اى كاش تمام مخالفان من مثل شما بودند، مىآمدند قشنگ مىنشستند و صحبت مىكردند، بعد يك كتاب خاتمالانبيا به من هديه كرد كه توى آن كتاب ايشان مقالهاى نوشته بود. آن را به من داد و به اين ترتيب من شروع كردم به خواندن كتابهاى دكتر. تمام نوشتهها را خواندم، شيعه علوى، صفوى، همه را خواندم. تازه پى بردم من كى هستم، دكتر چه مىگويد و صددرصد موافق دكتر شدم و با هيئت مسجدمان و آقا و با رفقاى 15 ـ 10 سالهام شروع كردم به بحث كردن و جنگيدن كه هنوز كه هنوز است دارم مىجنگم.
در مسجد شما در ميدان خراسان عده زيادى هم بودند، چطور شد بين آن عده شما داوطلب شديد؟
من نمىدانم، من اصلاً قلقم اين بود، من مطالعه هم مىكردم و خيلى عاشق على عليه السلام بودم و همچنين عاشق حضرت زينب بودم و حساس بودم روى اين زمينه، اين حساسيتم بود، شايد عده اى قويتر از من هم بودند.
وقتى جمعيت انبوه حسينيه ارشاد را ديديد، تعداد و ابهت جمعيت باعث ترس شما نشد؟ جّو جمعيت شما را نگرفت؟
اگر وهابى بود، به حضرت عباس نمىگذاشتم سخن بگويد. يك آدمى بود به نام شيخ قاسم اسلامى. من در يك مجلس ختمى مال دوستانم بود. اين شيخ قاسم آمد در مجلس ختم عليه دكتر شريعتى سخنرانى كرد. او را از منبر پايين كشيدم. با اين كه ختم دوستم هم بود، گفتم تو حق ندارى اين جورى حرف بزنى، اينجا مجلس ختم است، چى دارى مىگى؟ بنشين صحبت كنيم، بحث كنيم چى مىگويى تو؟ بعد جنجال شد، يك عده از او دفاع مىكردند و يك عده هم از من. شيخ قاسم در رفت، من هنوز كه هنوز است آماده ام اگر كسى صحبت حقى عليه دكتر دارد، قبول كنم، اما با منطق، نه فحش. من دنبال حقم، دنبال دكتر نيستم، دنبال هيچ كس نيستم، من دنبال حقيقتم.
شما بعدا هم به حسينيه ارشاد رفتيد؟
بله، حالا مىگويم. وقتى من كتابهاى دكتر را خواندم موافق دكتر شدم. ديدم به به آن كسى كه من عاشقش هستم اوست و اوست كه على را دارد مىشناساند، اوست كه حضرت زينب را دارد معرفى مىكند. بعد مرتب پاى سخنرانيهاى دكتر بودم، بعد از ماه رمضان، روزهاى جمعه ايشان درس مىدادند، من پاى درسش مىرفتم شايد 6 ماه 7 ماه شد كه يك روز آمدم ديدم نئونى كه جلوى حسينيه ارشاد است كنده شده. جمعه هم بود و درس دكتر هم تعطيل بود. من وقتى فهميدم دولت آمده اين كار را كرده توى خيابان فرياد زدم كه حالا كه يكى مىخواهد مردم را راهنمايى كند شما نمىگذاريد؟ جنايتكارها. مردم هم هماهنگ با من صحبت كردند، اعتراض كردند كه چرا اينجا را تعطيل كرديد.
شما در اين مدت كه با آثار دكتر شريعتى آشنا شديد و كتابهايش را خوانديد و با خودش مواجه شديد، فكر مىكنيد مهمترين حرفهاى شريعتى چه بود يا مهمترين حرفهايى كه شما را جلب كرد چه بود؟
مهمترين حرفها يكى همين است كه دكتر فرمودند يا بايد حسينى باشى يا زينبى والا يزيدى هستى. من دوستى داشتم كه يك نيمچه عالم بود، ايشان در مشهد درس مىخواند، يك روز از من سؤال كرد كه اين مزخرفات چيست كه دكتر گفته است، من گفتم اولاً مؤدب باش عزيزم، دوما بيا صحبت كنيم. من گفتم حسين عليهالسلام زير بار زور نرفت، در مقابل ظلم قيام كرد، حسين جنگ نكرد، حسين فقط مخالفت كرد، با كى مخالفت كرد؟ با ديكتاتور، با ظالم، با تجاوزكار، بعد سر راهش را گرفتند كه تو يا بايد بيعت كنى، يا بايد بجنگى، حسين عليهالسلام نمىخواست بجنگد، حسين فقط زير بار زور نرفت، زير بار ظلم نرفت، بعد مجبورش كردند به جنگ، پس ما يا بايد حسينى شويم كه زير بار ظلم و ستم نرويم، يا بايد زينبى باشيم يعنى كلمات حق را به همه برسانيم و در مقابل يزيد و حكومت بد و اميرالمؤمنين بد بايستيم و به او بگوييم كه راهت عوضى است. خوب، اگر نباشيم چه هستيم؟ بخوريم، كار كنيم، بخوريم، بخوابيم، دوباره كار كنيم، بخوريم بخوابيم، خوب، اين مىشود يزيدى. در مقابل ظلم سكوت كنيم؟ مگر يك مسلمان در مقابل ظلم سكوت مىكند؟ نه، يك مسلمان اين جورى نيست. اين است كه اين حرف خيلى ارزنده است و خيلى والاست.
از ديگر نظرات شريعتى كه به نظر شما مؤثر بوده و در ذهن شما مانده، چيست؟
دكتر واقعا اسلام را شناخته بود و به نظر من الهام هم مىگرفت. يك انسان نمىتواند اين همه سخن بگويد و هر سخنش يك دنيا پند و اندرز باشد، دكتر "آگاه" شده بود چون كه آگاه شده بود تمام كوششش اين بود كه به مردم آگاهى بدهد. مىديد مردم على را دوست دارند اما نمىشناسند، چطور مىشود كه من كسى را كه دوست دارم نشناسم. هى پرستش مىكنيم، هى مىستاييم، اما او را نمىشناسيم، نمىدانيم راهش چيست، چى كار بايد بكنيم؟ اگر كسى على را بشناسد راهش را مىرود، قرآن مىفرمايد "ان كنتم تحبوناللّه فاتبعونى" پيغمبر به اينها بگو اگر من را دوست داريد، و راست مىگوييد، مرا پيروى كنيد، دكتر مىخواست به همه بفهماند على كيست تا پيروى على را بكنند، اگر مىكرديم، اگر مىفهميديم به اين روز نبوديم كه آن قدر ذليل باشيم. تمام هدف دكتر آگاهى بود و روز و شبش را براى آگاهى دادن گذراند و از هيچى هم ابا نداشت.
شما فكر مىكنيد در نهايت هدف دكتر چه بود؟ فرض كنيد اسلام را هم شناختيم، همه كتابهاى شريعتى يا كتابهاى ديگر را هم خوانديم، قرآن، نهجالبلاغه و ...، مىخواهيم به چه جايى برسيم؟
آزادى، به آزادى. من فكر مىكنم بزرگترين هدف دكتر آزادى بود. اگر من به آزادى برسم و آزادمنش بشوم، "بنده" نباشم، آن وقت مىتوانم آقا باشم، همانى كه خدا مىخواهد، همانى كه قرآن مىگويد، همانى كه على مىگويد، تمام هدف دكتر آزادى بود. او مىديد كه ما همه در بنديم، دكتر مىديد ما همه بردهايم، ما داريم بردگى مىكنيم، هنوزش هم همين هستيم، ما هنوز دنبال آقاييم، كه آقا چه مىگويد. دكتر مىخواست آقايى بدهد، اى عزيزم تو خودت آقايى، تو اگر بفهمى خودت آقايى، اگر درك كنى، اگر على را بشناسى، اگر حسين را بشناسى. تمام كوشش او آقايى و آزادى بود. در زمانى كه دكتر سخنرانى مىكرد مردم لال بودند يعنى نبايد در مقابل بزرگان مثل شاه سخن بگويند، در برابر آنهايى كه طرفدار شاه هستند، حق نداشتند حرف بزنند. در مقابل آقايون هم كسى حق حرف زدن نداشت، هر چه آقا مىگويد همان است. دكتر آمد زبان مردم را باز كرد، در موقع حساسى كه همه لال بودند. بىخود نبود كه آن همه عليهاش شدند، چرا عليهاش شدند؟ به خاطر اينكه ديد دارد مردم را آگاه مىكند، خوب، اين مردم اگر آگاه شوند كه گوش به حرف اين آقا نمىدهند، پس دكتر مىخواست زبانها را باز كند و باز كرد. دكتر به دانشگاه و به دانشجوها آگاهى داد، باور كن هنوز كه هنوز است از كتابهاى دكتر الهام مىگيرند، دارند هنوز ارشاد مىشوند. يكى از بدبختيهاى ما مسئله شخصپرستى است، اگر ما به جايى برسيم كه شخصپرست نباشيم و حقپرست باشيم خيلى نجات پيدا مىكنيم، شخصپرستى مهمترين ضررش اين است كه خود آن شخص را گمراه مىكند، حالا اين شخص هر كى مىخواهد باشد، شاه باشد گمراه مىشود، رهبر يك گروه باشد گمراه مىشود، يك شخصيت باشد گمراه مىشود. وقتى كه بگويى تو همه چى منى، تو او را هم گمراه مىكنى. مىگويد هر چى من مىگويم يعنى خدا گفته، خدا فرموده، يك نوع شرك است، يك انسان موحد مشرك نمىشود، دكتر آگاهى مىداد كه آگاه باشيد.
شما بعد از اينكه با حسينيه ارشاد و با دكتر شريعتى آشنا شديد رابطه تان با محل و به اصطلاح دوستان قديم چطور بود؟
بد شد، به جايى رسيد كه آنها من را بدون دليل مسخره مىكردند. من حرفم حرف قرآن بود: "قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين" كسانى با من درگير مىشدند كه يك كتاب دكتر را نخوانده بودند. من با يك قوم و خويشمان كه قرآن و نهجالبلاغه چاپ مىكند و واقعا متدين است، در قم زندگى مىكند، صحبت مىكردم. بعد ايشان مىخواست به سوريه برود. به او گفتم شما كه مىخواهى به سوريه بروى سلام بزرگى به حضرت زينب برسان و سلام كوچكى هم به آقاى دكتر شريعتى برسان. من ديدم او زير لب يك چيزى گفت، فهميدم كه اين چيزى كه گفت نمىخواست من بفهمم، يك خورده گذشت، گفتم آقا، شما مخالف دكترى؟ گفت بله. گفتم شما كتابهاى دكتر را خواندهاى؟ گفت نه. گفتم پس با چى مخالفى؟ براى چى مخالفى؟ آخه چرا مخالفى؟ اگر خواندهاى به من بگو كجايش حرف عوضى است كه ما هم هدايت شويم، چرا مخالفى؟ گفت مخالفم، دوست ندارم، گفتم پس تو به دلخواه خودت نظر مىدهى، پس تو الكى اظهار تدين مىكنى. اصلاً باهاش قهر كردم.
بله، هنوز كه هنوز است متأسفانه با يك سرى از اينها درگيرى داريم. در حالى كه اصلاً كتابش را نخواندهاند، خيلى عجيب است، آن هم تيپ متدينين، تيپى كه اهل نماز، روزه، مكه، كربلا است. به خدا قسم جاى تعجب است براى من.
شما دوران انقلاب كجا بوديد؟ مسجد محل مىرفتيد يا جاى ديگر؟
متأسفانه من به آن مسجد محل ديگر نتوانستم بروم يعنى نمىتوانستم آنها را تحمل بكنم. عرض كنم دوره انقلاب با همه مردم و با انقلاب و تظاهرات و ... بوديم. شبها و روزها خيلى كار كرديم. مثلاً ماشينهاى تخممرغ، ماشين نان پخش مىكرديم، براى انقلاب همه كار مىكرديم، خيلى عاشق انقلاب بوديم و در زمان انقلاب بود كه من به اصطلاح جگرم حال آمد كه ديدم دستهجات مهمى از دكتر سخن مىگويند، همانهايى كه مخالفش بودند در موقع انقلاب همه از او تمجيد و تعريف مىكردند، همين حالاش خدا شاهد است اگر بروى از يكيك اينها بپرسى، دكتر كى بوده؟ اگر بغضشان را كنار بگذارند اصلاً جز تعريف و تمجيد چيز ديگرى نخواهند گفت چون آنها بهتر دكتر را مىشناسند.
به نظر شما، نظر دكتر شريعتى در مورد روحانيان آن زمان چه بود و رابطه شان با هم چطور بود؟
اين جور كه من متوجه شدم دكتر شريعتى روحانيت آگاه و مبارز را تشويق مىكرد و به آنها احترام مىگذاشت اما روحانيتى كه نمىخواستند مردم آگاه بشوند و افكار سنتى داشتند، سخنان دكتر شريعتى آنها را اذيت كرد، او نمىخواست آنها را اذيت كند، حرفش را زد، فكرش را گفت، مكتبش را گفت، خوب، خيلىها هم بودند كه طرفدار دكتر شدند.
بعضىها مىگويند شريعتى آمد ما را با اسلام و با روحانيت آشنا كرد و ما دنبال اينها افتاديم و به هر حال اين وضع پيش آمد. مىگويند اين وضع تقصير شريعتى بوده، در برابر اين سؤال نظر شما چيست؟
من فكر مىكنم آنها اشتباه كنند، من يكى از افرادى هستم كه عاشق شريعتى و عاشق كتابهاى او هستم اما در اول انقلاب مخالف شدم، چرا مخالف شدم؟ من انقلاب كردم، فرياد زدم. روى پشتبامها، پايين، همه جا، در مقابل تير ايستادم. اما وقتى كه در جنگ صلح نكردند و بعد از اينكه بچهها خرمشهر را گرفتند من مخالف شدم، من گفتم جنگ ما بين عراق و ايران است، جنگ بين دو مسلمان است اما سودش مال اجنبى است، مال شوروى و مال آمريكا است، اين جنگ نه به صلاح ماست، نه عراق، پس بايد صلح كنيم. ما نبايد ادعا كنيم كه حزب بعث هم بايد برود و حكومت عراق مثلاً دست آقاى حكيم بيفتد، ما بايد ملت خودمان را اداره كنيم، من مخالف شدم. خوب، من چرا اين حرفها را مىزنم؟ من چرا آن جورى نشدم؟ چرا؟ همين آگاهى را از دكتر گرفتم، خدا شاهد است. همين هدايت را از دكتر گرفتم، ما بايد خودمان آگاه باشيم. انسان بايد طبق "فبشر عبادىالذين يستمعون القول و يتبعون احسنه" عمل كند، ما متأسفانه قرآن بلد نيستيم، ما قرآن نخواندهايم، نهجالبلاغه نخواندهايم، اينجورى اسير شدهايم، اگر خوانده بوديم در مقابل يك كلام حرف خطا مىايستاديم، مفهوم حق را پيدا مىكرديم، حق گم است، اگر حق گم نبود اين قدر زحمت نداشت، مردم زحمت نمىكشيدند، حق مثل معدن ذغالسنگ كه الماس تويش گم است، گم است، مىشود دنبال هر صدايى رفت؟ خوب، من يكى از آن افرادى بودم كه عاشق دكتر بودم و كتابهايش را خوانده بودم چرا من اين جور نشدم؟ اينهايى كه مىگويند بىخودى مىگويند. دكتر گفت ظلم را بايد از بين ببريد حالا به هر شكل و صورت كه باشد فرق نمىكند. ما مىخواهيم ببينيم كى خدمت مىكند، حالا در هر لباسى باشد، لباس روحانيت باشد، غيرروحانيت باشد يا يك كارگر باشد، كى خدمت مىكند، دنبال آن باشيم و خودمان هم خدمت كنيم. آن حرف غلط است، من فكر مىكنم دكتر باعث اين چيزها نشد، دكتر آگاهى داد، آگاهى داد تا همه چيز را خودمان بشناسيم.
از دوران شريعتى بيست و چند سال مىگذرد، به هر حال دوره و زمانه هم مرتبا تغيير مىكند الان اين بحث مطرح است كه ما بعد از شريعتى با سؤالات و مسائل جديدترى هم مواجه شدهايم كه به طور طبيعى دكتر شريعتى آن موقع به اينها جواب نداده حالا شما فكر مىكنيد چه بخشهايى از حرفهاى شريعتى الان باز هم ماندگار و راهگشا است، هدايت مىكند و چه بخشهايىاش الان براى ما مفيد نيست و ما نيازى به آنها نداريم؟
اين بستگى به نظر هر كس دارد، مولانا مىگويد:
