نظرخواهي و طرح بحث يكي از روزنامهها در رابطه با موانع دينورزي (مردان و زنان) در ايران انگيزهاي بود براي تأمل در اين باب و بررسي اجمالي علل و عوامل بازدارنده دينورزي مردان و زنان به طور عام، و زنان به طور خاص، در جامعه كنوني ما.
لازم به توضيح نيست كه مقوله «دينورزي» عمدتا معطوف به پايين است يعني مردمان جامعه. و بحث از «دينگرايي» (و انواع مثلا اقتدارگرايانه و اجباري، با تسامح و مختارانه و...) كه عمدتا معطوف به بالا و نوع اعمال قدرت حاكميتها در اين باره است، موضوع جداگانهاي است.
بحث از موانع دينورزي در ايران، موضوع سهل و ممتنعي است. سهل به نظر ميرسد چون احساس ميشود موضوع حسي و مسلمي است كه در نگاه اول هم هر كس متوجهاش ميشود. و ممتنع است چون در يك نظر مجدد و عميقتر، به پيچيدگيهايي برميخورد كه مسئله را فراتر از يك يادداشت و مقاله ميبرد و محتاج يك، يا چند پروژه تحقيقي مطالعاتي – ميداني مفصل ميسازد.
از منظري حسي و تجربي، اما با اندكي مكث، تأمل و تعمق بيشتر از يك نگاه اوليه و گذرا، ميتوان در اين باره به نكاتي چند اشاره كرد:
● اين نكته درست و حتي مسلم به نظر ميرسد كه باورمندي و رفتار و كنش ديني در جامعه كنوني ما نسبت به چند دهه قبل تغيير و كاهش يافته و به عبارتي دقيقتر انواع مواجهه با دين متكثرتر گرديده است. اما اين امر هم مسلم است كه عده بسيار زيادي در همين جامعه عامل دينورزي، در انواع مختلف آن، هستند كه باز در يك نگاه اوليه ولي بدون پيشداوري، قابل مشاهده است؛ مثل مراسمهاي عاشورا، شبهاي احياي ماه رمضان، اعتكاف و... و حتي حضور براي نماز در مساجد در دانشگاهها و نظاير آن. ظاهرا به نظر ميرسد جامعه ما به تدريج داراي دو فضا و اتمسفر زيستي و اجتماعي متفاوت دينورزانه – دينگريزانهاي شده كه به نظر ميرسد هر دو قدرتمندند. اما وضعيت دوم، شايد به دلايل اجتماعي – سياسي، نمود و تبارز بيشتر و نرخ رشد بالاتري از خود نشان ميدهد. هر چند خصايص رفتار ايرانيان، در طول تاريخشان، نشانگر حالتهاي بينابيني و التقاطي و به عبارت تجربيتر تجليهاي رفتاري عمدتا متناقض و گاه دوگانه و دورويانهاي است.
● توجه به انواع دينورزي، و اشكال متداخل و مختلط آنها نيز نگاه ما را دقيقتر و عميقتر ميسازد. در ايران (و جهان) انواعي از دينورزي قابل مشاهده است. از جمله: دينورزي «متشرعانه» مبتني بر اعتقاد مذهبي و تقيد احكامي و فرماليستي به آن كه ممكن است درحوزههاي ديگر زندگي مثلا در رفتار اقتصادي، سياسي، خانوادگي و... پايبندي خاصي به اخلاق ديني مشاهده نشود و در زيست فردي حوزههايي كاملا منفك تلقي شود. در اين نوع دينورزي گويي «دين» به عنوان يك امر فرهنگي در مسير اجتماعي شدن، در ذهن «آگاه» فرد قرار دارد اما در ضمير پنهان و حاكم ناخودآگاه وي عمدتا امور ديگري همچون خواستها و سائقهاي دنيايي و مادي (فردي و جمعي) قرار دارد.
دينورزي «آئيني» كه در موارد و مواقع خاص، و عمدتا در مناسك جمعي، خود را نشان ميدهد و چندان متشرعانه نيست. اين نوع دينورزي متكي به باورهاي فرهنگي و تربيتي است.
دينورزي فردي «فرهنگي و تربيتي» كه تجليهاي متشرعانه يا آييني چنداني ندارد اما در خودآگاه و ناخودآگاه فرد به عنوان يك باور فرهنگي و اعتقادي وجود دارد. بنابراين فرد بر عليه اعتقادات مذهبي نيست. هر چند اصراري نيز بر آنها ندارد و بخشي و گوشهاي از ذهن او را تشكيل ميدهد. اما در عمل، تا حدي و در مواردي، تنظيمكننده رفتار فرد به عنوان يك نداي وجداني است. (اينك بخش قابل توجهي از نسل جوان شهرنشين چنيناند).
دينورزي «اخلاقي» مبتني بر ايمان (در دو نوع «با» و «بي» حساسيت و كنش متشرعانه) كه در آن، رفتار «مذهبي»؛ رفتار «اخلاقي» و انساني در حوزههاي مختلف (سياسي، اقتصادي، خانوادگي و...)، چه در زندگي فردي و چه جمعي، است و «مذهبي» بودن به اين معنا فهم شده و بر آن تأكيد ميشود.
● موانع دينورزي به طور عام (براي مردان و زنان)، و براي انواع دينورزي كه به اجمال بدان اشاره شده، عبارتند از:
◊ تعارض حرف و عمل و به عبارتي دين و باور ديني كه در جامعه «ديده»، «گفته» و بويژه به آن «عمل» ميشود؛ معروف است مردمان عقلشان به چشمشان است و چشمها در جامعه ما نوع خاصي از دين را ميبينند، ميشنوند (از رسانههاي محدود و يا فراگير متعدد) و شاهد آن، در عملي كه مدعيان و مبلغان رسمي دين ميكنند، هستند.
◊ عدم «رفاه»؛ ابوذر گفته بود وقتي فقر از دري وارد ميشود، ايمان از در ديگري خارج ميشود. در سلسله مراتب جدول آبراهام مزلو نيز نيازهاي زيستي نخستين نيازهاي بشري را تشكيل ميدهند. وقتي آدميان در تهيه و تدارك نخستين نيازهاي زيستيشان مشكل داشته باشند هم فرصت چنداني براي پرداختن جدي به ديگر نيازهاي وجوديشان ندارند و هم مسائل مختلف زندگيشان را با معيار و در جهت تأمين نيازهاي اوليهشان ميسنجند و سمت و سو ميدهند، حتي اخلاقشان را.
◊ رشد «فرد»گرايي رفتاري (بنا به علل و دلايل گوناگوني كه بايد به طور مستقل بدان پرداخت). دين هم در حوزه اخلاق و رفتار فردي و هم در حوزه سياست، انسانها را به «ديگري» و «ديگران» (جامعه و مردمان) فرا ميخواند، در اينجاست كه انسان «خود»گرا و «خود»محور، گوش شنوا و انگيزه و حوصلهاي براي شنيدن حرفها و ارزشهاي جمعگرايانه ندارد. (و اين از بدبياريها و بدسليقگيهاي ماست كه متأسفانه از هر جنسي نوع «بنجل» آن نصيب ما ميشود. وقتي سوسياليسم و ماركسيسم در جهان رواج داشت، روشنفكران ما؛ يا بخش قابل توجهي از آنان، نوع استالينياش را وارد جامعه كردند. وقتي ليبراليسم رواج جهاني دارد باز نوع بنجل آن كه لذتمحور و امنيتمحور است وارد جامعه ما شده است. در رابطه با مذهب نيز از انواع و اقسام اخلاقي، عرفاني، فلسفي، صوفيانه و... كه دارد، نوع سختگيرانهتر و فقهيتر آن قسمت ما گرديده است!).
◊ «ظاهرگرايي» (فرماليسم) و «اجبارگرايي» در اجتماع با اتكا به دين. داستان موسي و شبان مولوي به خوبي دو نوع نگاه شكلي (و اعتقادي) و محتوانگرانه (و وجودي) را توضيح ميدهد: «ما درون را بنگريم و حال را / ني برون را بنگريم و قال را» و يا «ما براي وصلكردن آمديم / ني براي فصل كردن آمديم». و فاصله اين دو نوع دينورزي بسيار فراوان و انعكاس اجتماعي آن به شدت متفاوت است. در جامعه ما چنين جا افتاده است كه گويي هر امر «مردودي» (به لحاظ ديني و اخلاقي و...)، «ممنوع» نيز هست. در حالي كه الزاما چنين نيست و آموزهها و رفتار بزرگان دين نيز بين «گناه ديني» و «جرمانگاري اجتماعي» فاصلهگذاري روشني كردهاند و در حوزه دين نيز، با استناد به نص قرآن، به «اكراه» و «اجبار» معتقد نبودهاند.
◊ عدم مشاهده و تجربه «نحوههاي ديگر» دينورزي (به طور محسوس و گسترده)، مثلا از انواع دينورزي غيرسختگيرانه كه در ديگر نقاط جهان (مثل مالزي، تركيه، مسلمانان هند يا اروپا و آمريكا و...) وجود دارد.
● اما در رابطه با زنان به طور خاص، علاوه بر نكات بالا، به علل و دلايل ديگري نيز بايد پرداخت چرا كه به تعبير شريعتي زن در جوامع شرقي و شبهاسلامي، بنام مذهب و سنت بيش از همه رنج ميبرد (م.آ. 21، ص 95). دراين راستا از جمله علل و عوامل خاص مانع دينورزي زنان ميتوان به اين مسائل اشاره كرد:
◊ اجبارهاي «خاص و مضاعف». در بالا از ظاهرگرايي و اتصال مردوديت به ممنوعيت و اجبار به آن، از نحوه خاصي از دينگرايي (اقتدارگرا) سخن گفته شد. يك مثال مهم آن در اجباري كردن نحوه خاصي از پوشش است. امروزه اصرار و اجبار بر اين كار، مسئله مسلم ديني به نظر ميرسد. اما جالب است بدانيم در آغاز انقلاب تا پانزده ماه اين چنين نبود! و باز قابل توجه است كه يك عالم ديني و مفسر قرآن، يعني آيتالله طالقاني حجاب را امري اعتقادي دانست كه نبايد هيچ اجبار اجتماعي در باره آن به كار گرفت. براي بسياري از جوانان امروز تصور چنين امري دشوار و عجيب است! يعني جامعهاي (و حاكميتي) ميتواند ديني باشد اما در عين حال اجباري ديني در شكل و نحوه پوشش زنان، به كار نبرد. و آن را به حدود و قوانين عرفي (و نه الزاما قوانين شرعي، كه بر اساس آن نيز نبايد احوال شخصيه را جمعي و حكومتي و اجباري كرد) بسپارد.
درك حسي و دروني آثار اين «اجبار» براي مردان سختتر است (آنان موقعي ميتوانند اين امر را تجسم كنند كه فرضا آنها نيز وادار شوند كه نحوه خاصي از پوشش مثلا رايج در صحراهاي گرم كه مردان سرپوشها يا لباسهاي بلند سفيد دارند، را به اجبار بر تن كنند!).
در سفري كه عدهاي از روزنامهنگاران ايراني به تركيه داشتند حجاب خاص! خانمهاي روزنامهنگار ايراني، در آنجا باعث تعجب هم افراد باحجاب و هم بيحجاب شده بود. آنها ميپرسيدهاند اين ديگر چه نوع حجابي است؟ از نظر آنها اين نحوه سرپوش نه حجاب تلقي ميشد و نه بيحجابي! ايرانيها نيز توضيح داده بودند اين بدان خاطر است كه در ايران پوشش سر اجباري است.
ولي تجربه عدم حجاب «اجباري» در دوران رضاشاه و يا حجاب «اجباري» در دهههاي اخير نشان داده كه هر دو حالت، عكسالعمل ايجاد ميكند. در حالي كه در تمامي كشورهاي اسلامي (بجز ايران) «عدم اجبار»، حالت و وضعيتي طبيعيتر به ارمغان آورده و مثلا در مالزي و اندونزي و يا حتي در عربستان (بجز برخي مراكز شهري مذهبي)، برخلاف فرماليسم اجبارگر، در ايران، هر دو طيف رفتار و برخورد عاديتر و طبيعيتري دارند.
◊ تبعيض و تضييع حقوق زنان به نام دين. بزرگترين اثر و دستاورد انقلاب ايران ايجاد شكاف در سنت متصلب جامعه ما در باره زنان، اما بزرگترين عقبگرد نيز در حوزه حقوق زنان پس از انقلاب بوده است. البته در ساليان اخير روند معكوس و مثبتي، هر چند به صورت كند و آهسته، آغاز شده كه اميد است شتابانتر گردد.
اما به طور طبيعي وقتي دختران و زنان ميبينند كه به نام و با اتكاي به دين، به طور تبعيضآميزي «نصفه» فرض ميشوند (اجمال مقاله مجال شرح و بسط اين ماجراي دردآلود را نميدهد) و بر خلاف نگاه يكسان و مساواتنگر و «توحيدي» ديني به همه نژادها و زبانها و اقشار و...، و از جمله جنسيتها، نگاه سلسلهمراتبي و تبعيضآميزي به آنان وجود دارد؛ در يك عكسالعمل طبيعي اين همه را از دين ميبينند و احساس و واكنشي غيرمثبت نسبت به آن پيدا ميكنند. اين امر، موقعي تشديد ميشود كه اين تبعيض فاحش شكل كاملا بديهي و آشكار خلاف عقل عرفي و رايج و فطري آدميان بيابد. (عقلي كه ميتواند خود آموزش و تربيت مذهبي يافته و باورهاي مساواتطلبانه ديني نيز در آن جاي گرفته باشد). مثلا وقتي زن و مرد به طور مساوي بيمه بدهند، اما حق بيمه مرد پس از مرگ به بازماندگانش منتقل شود، اما در مورد زن چنين نباشد. و يا وقتي ديه يك زن معلم، پزشك، سرپرست خانوار و ...، نصف ديه مثلا يك مرد معتاد و كارتن خواب محاسبه گردد و يا براي قصاص مردي كه زني را كشته است، خانواده مقتول مجبور باشد براي مجازات قاتل نيمي از ديه را به مرد و خانوادهاش بپردازد و... (در حالي كه مورد اخير تنها مختص فقه يكي از فرق اسلامي است و در كل جهان اسلام نظري مغاير آن وجود دارد، و برآمده از اختلاف نظر دو نفر از صحابه در صدر اسلام است. همان گونه كه در مورد يك باره سه طلاقه كردن زنان، نظر برعكسي بين همين فرق اسلامي وجود دارد و يكي موافق و ديگري مخالف است).
كل اين رويكرد تبعيضآميز ناشي از نوعي فرماليسم ديني است كه موجب منجمد و فريز شدن احكام اجتماعي (و قابل تغيير و تحول) ديني شده و كاركرد تاريخي آنان كه به نفع زنان بوده را وارونه و برعليه زنان ميسازد. (در اين باب سخن بسيار ميماند).
◊ و...
در پايان بايد به يك نكته مهم نيز اشاره كرد و آن اينكه تجربه تاريخي بارها نشان داده است كه «شدت» يك پديده دليل «دوام» آن نيست. در تاريخ ايران نيز نه شدت «دينورزي» دليل دوام آن بوده و نه شدت «دينگريزي». در دهه سي عكسالعملي اجتماعي در برابر رفتار برخي روحانيون در جامعه شكل گرفت، اما دو دهه بعد همين جامعه پشت سر روحانيت به تظاهرات و انقلاب پرداخت. تجارب جوامع بلوك شرق كه حاكمان قبلياش مدعي بودند مسئله مذهب و قوميت را در آن حل كردهاند و پس از فروپاشي آنها ديديم كه مذهب و قومگرايي، حتي در ارتجاعيترين و افراطيترين اشكال آن، «بازگشت» نيز در پيشروي ماست.
برخي نظريات جامعهشناختي جديد نيز به حركت نوساني و پاندولي جوامع بين ارزشهاي مختلف (فردگرايانه – جمعگرايانه، مادي – غيرمادي و...) اشاره دارند. تجارب تاريخي «ايراني» نيز نشان مي دهد كه در ايران هميشه «فرهنگي موازي» (موازي قدرت مستقر) وجود دارد. وقتي قدرت غرب زده است، جامعه و نخبگانش غربستيز ميشوند و برعكس؛ وقتي قدرت كف ميزند، جامعه صلوات ميفرستد و برعكس!؛ و...
اميد است انباشت تجربه تاريخي، از جمله در روان جمعي و قومي مان (با تلقي يونگي)، ما را به تعادل برساند. «تعادل» هم محصول سنين و شخصيت بلوغيافته، بويژه در ميانسالي، است و هم لازمه پيشرفت، رفاه، دموكراسي و عدالت. تجارب ديگر كشورها و جوامع كه چنين ميگويد تا نظر و رفتار و كنش ما ايرانيها چه باشد!
