فصل اول ـ وضعيت كنونى انديشه نوگرايى دينى از يك نگاه
روزى شريعتى تشيع سرخ را در برابر تشيع سياه مطرح كرد.[2] يكى را مذهب حركت و فداكارى و شهادت و ديگرى را مذهب سكون و مصلحت و عزا ناميد. صف آرايى تشيع علوى و تشيع صفوى نمودى بود از دو گرايش نوگرا و روشنفكرى از دين و تلقى سنتى تاريخى كه در پيوستگى يا وابستگى به قدرتهاى حاكمه بر ظلم به انسان و مردم و مذهب و حقيقت سكوت كرده يا توجيهگرى نموده بود.
در واقع مى توان گفت پس از كودتاى 28 مرداد رويكرد به مذهب در ميان نيروهاى فعال اجتماعى ايران، رشدى روزافزون داشت و اين روند در دهه 40 و 50 به اوج خود رسيد. در نهضت مقاومت ملى حضور نيروهاى مذهبى پررنگتر از گذشته بود و پس از آن در دهه 40 نيز از درون نيروهاى ملى، طيفى كه گرايش مذهبى پررنگترى داشت به تشكيل نهضت آزادى دست زد. در دهه 50 نيز نيروهاى مذهبى در تشكلهاى مستقل و متعددى حركت پيشين را در فرازى جديدتر و با فداكارى بيشتر ادامه دادند.
شريعتى خود در سمت و سوى مذهبى يافتنِ فضاى پس از كودتا و به ويژه پس از قيام 15 خرداد نقش چندانى نداشت. بحث ايدئولوژى و امامت و... حتى قبل از بازگشت شريعتى از اروپا به ايران از سوى افراد ميانهرويى همچون مهندس بازرگان (در كتاب بعثت و ايدئولوژى ـ سال 43 ـ و مباحث گوناگون داخل زندان) مطرح شد. نظرات وى درباره ايدئولوژى و ضرورت آن و مسئله امامت به طور خام و حتى با رگههاى قوى سنتى و نيز تندتر از شريعتى مطرح گرديد و حتى از "حكومت اسلامى" ياد گرديد و مورد تأكيد قرار گرفت. چيزى كه شريعتى هيچ گاه خواهان آن نبود و در كل آثارش نامى از حكومت دينى نبرد.
رويكرد به مذهب در اين دوران حاصل تعامل عوامل تاريخى و اجتماعى و تجارب سياسى متأخرى بود كه مىبايست جداگانه مورد ارزيابى قرار گيرد. اما شريعتى در اين فضاى رويكرد به مذهب و اقتدار روزافزون آن، بحث مذهب عليه مذهب، كدام مذهب و بازگشت به كدام خويشتن را مطرح ساخت. مباحث عميق و روشنگر و پراحساس او در تشديد اين روند و به ويژه در تفكيك دو نوع نگرش به مذهب نقشى تاريخى داشت. اگر او نمىبود روند رو به گسترش مذهبگرايى باعث رشد روزافزون و قدرتمند بنيادگرايى تندرو از سويى (در ميان مردم و سطوح پايين جامعه و قدرت سياسى) و رشد جريان ميانهرو در ميان سطوح بالاى حركت سياسى مىگرديد. تحليل اين مسئله و گزينههاى احتمالى رخدادهاى آتى در اين فرايند، مقوله مفصلى خواهد شد.
اما گفتمانهاى رايج آن دوره تاريخ در جامعه ما داراى سه بخش مهم بود:
1ـ مذهب گرايى كه در استقبال از مباحث دينى و آرمان "حكومت مذهبى" بازتاب پيدا كرد.
2ـ عدالت خواهى كه در آرمان سوسياليسم منعكس مىگرديد و به انحاء و بيانهاى گوناگون در ادبيات سياسى و فكرى آن دوره تبلور مىيافت.
3ـ راديكاليسم كه جدا از بازتابش در نظريه ها و آرمانها، در شيوه ها و مشى هاى اجتماعى خود مىنمود و در نظريه "انقلاب" و عمل به آن عينيت يافت. پس مذهبگرايى، سوسياليسم و راديكاليسم سه گفتمان غالب اجتماعى و روشنفكرى آن دوران بود (دورانى كه مىتوان امتدادش را از سال 42 تا بيست و پنج سال پس از آن در نظر گرفت).
تشيع راديكال در مقابل تشيع سياه به نيازهاى زمانه يعنى هم مذهبگرايى راستين، هم عدالتخواهى و هم راديكاليسم اجتماعى پاسخ مناسب و سامان يافته و منسجم مىداد. اما تشيع سياه با تحريف مذهب آن را به ابزار تزويرى عليه عدالتخواهى و حقطلبى مردمان زحمتكش و روشنفكران حقيقتطلب و توجيه ركود و سكون و پذيرش وضعيت موجود مبدل مىساخت. اضلاع متفاوت و متضاد اين دو گرايش، از توحيد و تلقى از هستى و انسان گرفته تا مسائل اقتصادى و سياسى و اجتماعى و آرمانهاى عرفان، برابرى، آزادى تا نگرش و آرمان حكومت شرعى و فقهىِ دينى دامن گسترانده بود.
بازتاب و رهاورد اجتماعى و سياسى اين دو گرايش (كه البته به صورت "طيفى" و نه صرفا دوقطبى، از دو نقطه مقابل هم و پرفاصله تا گرايشها و طيفهايى بينابينى را در برمىگرفت) پس از انقلاب و دو دهه اخير به خوبى مشهود بوده و نقاط ضعف و قدرت و كاستىها و مزيتهاى خود را در بستر تجربه و عينيت آشكار نموده است. از هر سو نيز ترميمها و تجديدنظرهايى صورت گرفته اما حكايت همچنان باقى است و مبانى و نقطهعزيمتها و سمت و سوها و آرمانهاى نهايى متفاوت و متضادى همچنان رخ مىنمايند. در اين فرايند، كه دو دهه به طول كشيده است، افراد و متفكرانى نيز از هر سو به سمت ديگر، و بيشتر از سوى سنت به سمت نوگرايى، نقل مكان نمودهاند.
پس از 25 سال بعد از خرداد 42 و به ويژه پس از فروپاشى بلوك شرق در سطح جهانى و اتمام جنگ در مقياس داخلى و ملى ، اينك در بستر رشد و تكثر اجتماعىِ پيش آمده، در عرصه فكرى نوگرايى دينى نيز دو گرايش پردامنه جديد پديد آمده است: گرايش آكادميك و گرايش ليبرال دموكراسى (كه اگر بخواهيم با اندكى تسامح[3] از تعابيرى مشابه بهره بگيريم، مىتوانيم در مورد آنها اصطلاحات تشيع سبز و تشيع سفيد را به كار بنديم).
گرايش آكادميك : منظور گرايشى فكرى است كه بيشتر تمايل به كار آكادميك و نظرى داشته و دغدغهاى براى حركت اجتماعى ندارد.[4] آزادى را عمدتا در عرصه قلم و بيان مىبيند. از نيمنگاهى به فقر و فقرا و مردمان زحمتكش دريغ دارد و حتى گاه به توجيه طبقات و طرح عدم جهتدارى طبقاتى مذهب مىپردازد. در عرصه فكرى ـ و در كادرهاى مشخص و معينى از آن ـ به چالشى سخت با ديدگاههاى سنتى رسيده است. به گرايش ليبرال دموكراسى يارى فكرى مىرساند و گرايش راديكال را نيز از برخى نظرگاهها بهرهمند مىسازد. هر چند بدبينىها و بعضا كينههايى از اين گرايش در دل دارد. برخى از رهروان اين طيف ياران سابق تشيع كلاسيكاند. افرادى نيز كه از گرايش راديكال خسته يا نااميد شدهاند، با ترديدها و شكها و بازنگرىهايى به اين نحله پيوستهاند.
اما مهمترين شاخصه اين طيف تأكيد بر گرايش آكادميك و گريز از حركت اجتماعى و فرار از سياست است. اين گريز و پرهيز گاه لباس و سامانى نظرى نيز مىيابد. به سياستزدگى حمله مىشود و سياستگريزى نتيجهگيرى مىشود. كار روشنفكر و اهل علم نه عمل و تحقق كه تنها خردورزى، معرفى مىشود. در اين نگاه "انسان همان انديشه است". و خواسته و ناخواسته، تاريخ تنها با خردورزىها و بىخردىهاى رايج و جارى در آن تحليل مىشود. در تحليل انسان "خرد" مبنا قرار مىگيرد و "احساس" و "منافع" ناديده گرفته مىشود و تاريخ بشر نيز به تاريخ فكر و انديشه تقليل مىيابد و نقش احساسها و شورمندىها (در نگاه پارتو) و نقش منافع و طبقات (در نگاه ماركس) ناديده انگاشته مىشود. در اين باب سخن بسيار مىماند.
اين طيف از خردگرايى، كثرت گرايى (البته بيشتر در ابعاد فكرى و دينى تا سياسى و اجتماعى)، عدم قطعيت و غايتمندى و عدم صحت يا عدم كارآمدىِ اصلاح گرايى راديكال و كلان، بى"جهت" بودن مذهب و فاصله آن از حيطه جمعى و امور اجتماعى و سياست، نقد و نفى هر نوع ايدئولوژى، صحيح بودن هندسه اجتماعى و "وضعيت موجود" (به معناى عام) و... سخن مىگويد.
گرايش ليبرال دموكراسى: منظور گرايش فكرى است كه مبانى مشترك بسيارى با گرايش آكادميك دارد اما در يك نقطه مهم از آن فاصله مىگيرد و آن اعتقاد به عمل اجتماعى و سياسى است. در اين نگرش تنها كار آكادميك و فكرى نتيجهساز نيست، بلكه هر روشنفكر و هر اهل فكرى بايد در بستر حركت اجتماعى زمينه رشد جامعه مدنى و تكوين دموكراسى را فراهم آورد. اما بايد در برخورد با قدرت سياسى ميانهرو و ملايم بود و به تدريج زمينههاى رقابت و مشاركت را تقويت نمود. اين طيف نگاهى به دموكراسى ليبرال دارد. برخى از پيروان اين طيف، حركتى تدريجى از تشيع كلاسيك به اين سو داشتهاند و بدبينىها و كينههاى ناشى از پيشينه خويش را نيز نسبت به گرايش راديكال در سر دارند. برخى نيز از طيف راديكال به اين نحله پيوستهاند. عدهاى نيز كه جوانترند بر بستر گرايش آكادميك از تشيع كلاسيك بريدهاند و از طريق نظريات و آراء آن طيف "آزاد" شدهاند. اما تعلقات و گرايشاتشان به عملِ اجتماعى آنان را به اين تفكر نزديك ساخته است.
تمايل اين طيف به حركت اجتماعى باعث شده كه در مقابل ايدئولوژى ستيزى كامل گرايش آكادميك موضعى منفى و نقدآميز داشته باشد.[5] و از آنجا كه معمولاً حركتهاى اجتماعى از ايدئولوژىهايى كه الزاما همگى آنها بسته و توتاليتر نيستند (مانند ايدئولوژى ليبراليسم) بهره مىگيرند، گرايش يادشده به طيفبندى ايدئولوژىها و ضرورت وجود ايدئولوژى براى حركت اجتماعى، ضمن طرح تمامى آسيبپذيريهاى آن، پرداخته است. اين گرايش كه كمتر دغدغه عدالت و فقر فقرا و زحمتكشان را دارد، مهمترين آرمان اجتماعىاش توزيع متكثر قدرت و آزاديهاى فكرى و اجتماعى است. اما برخلاف گرايش اول نگاهى نيز به قدرت دارد، خواهان تحزب اجتماعى است و در انتخابات (مجلس و رياستجمهورى) حضورى كم و بيش فعال داشته است.
در اينجا بايد از طيفى ميانى نيز ياد كنيم كه نقطه عزيمتش در مخالفت و مقابله با مسئوليت و عمل اجتماعى و سياسى نيست و بيشتر از طيف آكادميك به مسائل اجتماعى و سياسى، حداقل در حوزه نظرى، تمايل و علاقه نشان مىدهد؛ اما با تأثيرپذيرى شديد از انديشه فوكو در نهايت معتقد است هر نوع مبارزه و مقابله با اقتدار ناكام خواهد بود و گريزى از سلطه نيست. اين گرايش شديدا نخبهگراست و معمولاً، و به شكل قابل تأمل و تحليلى از جنبشها و حركتهاى اجتماعى گذشته و حال، بيشتر از قدرتها و حاكميتها نقد و انتقاد مىنمايد. مرثيهخوان شكستهاست و نجواكننده نااميدىها و ناكارايىها و مبلغ انحلال و گسست ارتباطها و روندهاى جارىِ حركتهاست كه از گذشته سرچشمه مىگيرند. اين حركت برخلاف نقطه عزيمتش، در پايان به نتايجى نسبتا مشابه با طيف آكادميك مىرسد. حركتها و جنبشها را ناكام و بىحاصل مىبيند. به درستى بر لزوم بسترسازى فرهنگى و كار نظرى تأكيد مىورزد و متفاوت از گرايش آكادميك بر لزوم تشكيل جامعه مدنى و نهادهاى خاص آن و بر تشكلات صنفى تأكيد مىورزد. اما از آنجا كه درونمايه تئورى اين طيف نهايتا نااميد از غلبه و گريز از سلطه است، به مثابه يك عامل و مانع نظرى، جدا از عوامل محافظهكارانه ديگر، از هر نوع كنش و عمل ايجابى براى تكوين و رشد عينى جامعه مدنى و نهادهاى آن و تشكلات صنفى باز مىماند.[6] و به اين ترتيب از نقطه عزيمتى مختلف و راهى متفاوت، در پايان به نتيجهاى واحد با گرايش آكادميك مىرسد. يعنى تأكيد صرف بر كار آكادميك[7] و پرهيز و گريز از هر نوع ورود به گستره عمومى و امور اجتماعى و جمعى.
پيروان گرايش آكادميك و ليبرال دموكراسى، بجز اندكى، معمولاً شناخت كافى و كاملى نسبت به شريعتى ندارند. معمولاً براى قضاوت يا نقد و بررسى شريعتى از محفوظات و دانستههاى پيشين خود درباره وى، استفاده مىكنند. از اين رو مدلل نبودن برخى داعيههاشان براى آشنايان مستقيم و كاملتر با افكار شريعتى گاه عجيب مىنمايد و به نظر مىرسد آنان تحليل و نقد شريعتى را بيش از "آثارش"، از "تأثيراتش" مىشناسند. اگر دليل و سندى براى گفتههاشان داشته باشند يا در ذهن خود مرور نمايند بيشتر معطوف به كاركرد شريعتى در نسل دهه 50 است (نسلى كه علاوه بر شريعتى شديدا تحت تأثير فضاى زمانه ـ داخلى و بينالمللى ـ بود كه خود شريعتى نقدهايى بنيادى بر اين فضا و ادبيات حاكم بر آن داشت) و كمتر به طور مستقيم و منطقى و نظرى به مفاد و درونمايه آثار و افكار شريعتى استناد مىگردد.
بسيارى از پيروان اين دو طيف داعيه هايى در نقد معرفت شناسى شريعتى ـ كه گويا معرفت شناسى وى "آينه اى" بوده و اعتقاد به دستيابى به حقيقت ناب داشتهاست، مطرح مىسازند، اما دلايل و مستنداتشان بيشتر معطوف به آثار برخى گروههاى سياسى دهه 40 و 50 است يا اساسا دليلى ابراز نمىگردد و يا به سادهسازى ديد اميدوارانه شريعتى به تاريخ (كه متأثر از فلسفه تاريخ مذهبى ـ به ويژه شيعى ـ بوده است) مىپردازند و آن را هم طراز ديد جزمى ماركسيستى كه به مراحل مشخص و جبرى تاريخى معتقد است، قرار مىدهند. گاه مسائلى را به انديشه وى نسبت مىدهند (به ويژه در مباحث نقد ايدئولوژى) كه آشنايان با انديشه وى را به سؤال و تعجب وامىدارند (همچون مريدپرورى و عقلستيزى و عرفانزدايى از دين و...) يا مقولاتى را با گرايش فكرى ـ ايدئولوژيك خاص وى مانعهالجمع مىدانند مانند پلوراليسم و تك خطى نديدن تاريخ و نسبى بودن معرفت و... كه تنها حاصل يك استدلال منطقى در ذهن ناقدان است تا از درونمايه آثار شريعتى و نوشته هاى مكتوب و مستند وى. در ذهن اين طيف از ناقدان نمىتوان هم به پايان خوش تاريخ معتقد بود و هم حركت تاريخ را متكثر و نه تك خطى ديد، نمىتوان هم ايدئولوژىگرا بود و هم دموكرات و معتقد به تكثر و پلوراليسم، نمىتوان هم معتقد به معناى نهايى (در هستى و انسان) بود و هم "برترين" معنا را نقد كرد و به معناى "برتر" بسنده نمود؛ نمىتوان هم هنر آزاد را مذموم (نه ممنوع) دانست و هم از آزادى هنر دفاع كرد؛نمىتوان هم هنر و انديشه را "متعهد" دانست و هم آن را "ملتزم" ندانست و.... برخى از پيروان اين دو طيف سعى در ناديده گرفتن حركت فكرى و جنبش اجتماعى نوگرايى مذهبى دارند و ناخودآگاه سعى كردهاند آن را از پيشينه تاريخى خويش جدا كنند و همچون گرايش سنتى كه تاريخش از سال 42 آغاز مىشود، تاريخ روشنفكرى دينى را، خواسته و ناخواسته، بسيار متأخر و تازهپا معرفى مىكنند. در نقل و روايت از ادبيات فكرى ـ اجتماعى نوگرايى تنها بخشهايى نقل مىگردد كه مؤيد يا همسو با نظرات فعلى آنان باشد يا تنها در موضع نقد و نفى با اين پيشينه پربار برخورد مىگردد. در باب گرايش آكادميك (تشيع سبز) و گرايش ليبرال دموكراسى (تشيع سفيد) و نقاط قوت و ضعف آن و كارايىها و ناكارايىهاى آنها سخن بسيار مىماند.
اما در يك نگرش كلى و يك نگاه از فراز بر وضعيت فكرى ـ اجتماعى كنونى جامعه ايران و آرايش و گرايشهاى فكرى نيروهاى اجتماعى موجود در آن مىتوان در يك عبارت كوتاه عنوان نمود اينك در جامعه ايرانى دو گرايش و دو صف كلى و اصلى وجود دارد: نيروهاى عصر جمهورى و نيروهاى ماقبل جمهورى. نيروهايى كه به اصالت و كرامت انسان و حاكميت ملى، با هر تفسير و تأويلى معتقدند در يك سو و كسانى كه در استمرار سنت تاريخى و كهن اين مرز و بوم به جمهورى اعتقادى ندارند و دموكراسى به معناى حاكميت "دمو" و مردم را به عنوان مبناى مشروعيت و بنيان و چرايى و چگونگى مدتِ سرآمد هر نوع قدرت و مديريت قبول ندارند، در سوى ديگرند. آنان به دنياى جديد تعلق دارند و اينان به دنياى قديم. بر اين اساس بايد عنوان ساخت پيروان گرايش آكادميك و گرايش ليبرال دموكراسى و نيز دگرانديشانى كه مذهبى هم نيستند، اما به كرامت انسان و حاكميت ملت معتقدند، در صف نيروهاى عصر جمهورى و دنياى جديد جامعه ما قرار دارند و سازندگان مدرنيته ايرانى هستند.
فصل دوم ـ علل ماندگارى شريعتى
گفتيم گفتمان غالب بر دوران شريعتى مذهب گرايى، راديكاليسم و سوسياليسم است. اما اينك خردگرايى (كه البته الزاما در مقابل مذهب نيست)، ميانهروى و اعتدال و دموكراسى، به حق يا ناحق، گفتمان غالب زمانهاند.[8] سرمشقهاى فكرى و سياسى و آرمانى دچار دگرديسىها و تغيير و تحولات گرديده است. اگر در دهه 50 نيروهاى مذهبى بايد پاسخگوى همخوانى يا ناهمخوانى انديشه شان با عدالت خواهى اجتماعى و نفى طبقات بودند و معيار و شاخصِ "عدالت" براى ارزيابى انديشه ها، جوامع و حتى كل تاريخ مورد استفاده قرار مىگرفت، اينك، به حق يا ناحق، دموكراسى شاخص ارزيابى انديشهها و عملكردها گرديده است. دورهاى بودن سرمشقها، چه در درونمايه مكاتب، چه در آرمانها و چه در مشىها و شيوه هاى حركت اجتماعى، امرى طبيعى است و هيچ سرمشقى نيز هميشگى و جاودانه نيست (جدا از عناصر ثابت و مشتركى كه از سرمشق هر دوره به سرمشق دوره بعد به ارث مىرسد) .بر اين اساس به طور طبيعى هندسه انديشه شريعتى و شكل و نماى آن (جدا از درونمايهاش) به گونهاى سامان يافته است كه به سمت اين سه نياز كشانده شده و به آن سه ضرورت پاسخ داده است. اما آيا امروزه كه سرمشقهاى جديدى چون عقلانيت، اعتدال و دموكراسى به سرمشقهاى كلى زمان و زمانه تبديل شدهاند، ساختمان آن انديشه پابرجا مىماند؟ آيا بعد از بيست سال پس از مرگ شريعتى، و فاصله ژرفى كه به اندازه يك انقلاب بين ما و او قرار دارد، وى و انديشهاش همچنان راهگشايند يا به تاريخ پيوستهاند؟
نگارنده معتقد است اولاً در وراى امور بسيار متغير و سيال، مسائل و مقولاتى نيز نسبتا ثابت و مستمر وجود دارند كه گذر زمان تنها به پالايش و نه منتفى شدن آنها منجر مىگردد. مقولاتى چون معناطلبى در هستى، دغدغه مرگ و جاودانگى در انسان و كدامين فرجام داشتن تاريخ و... . در امور جمعى و شيوههاى حركت اجتماعى نيز تغيير قطعى سرمشقها در مقياسهاى زمانى بلند و طولانى معنا دارد و در مقياسهاى كوتاهتر و محدودتر هر سرمشقى برگشتپذير يا قابل تركيب با ديگر سرمشقها خواهد بود.
ثانيا در تحليلها و آراء و نظرات شريعتى مبانى و مبادى مهمى وجود دارد كه با وجود تغييرات مهم زمانه همچنان پابرجا و پاسخگوست.
در عرصه اجتماعى و حركتى مهمترين شاخصه پايدار و اصولى در تحليلهاى شريعتى نگرش كلان او به تاريخ و جامعه ما از زاويه سنت ـ مدرنيسم و در نظر داشتن اقتدار سنت غيرعقلانى و غيرپويا به منزله شالوده هر نوع عقبماندگى سياسى، اقتصادى و اجتماعى و به عبارتى به مثابه بنياد نگاهدارى استبداد، تبعيض اجتماعى و خانوادگى، فقر و استثمار و عقبماندگى، و توسعهنيافتگى، عدم مديريت عقلانى و علمى و... مىباشد. اين زاويه ديد همچنان اصولى است و به نظر نمىرسد تا چند دهه آينده نيز در اين عامل مهم و اين نگاه ژرف تغييرى حاصل شود. بر اين اساس تأكيد استراتژيك وى بر ضرورت تكوين يا استمرار عميق و پيگير نوزايى فرهنگى و فكرى همچنان پابرجا و راهگشاست و مىتواند با موضعى واقعى و ژرفنگر به نقادى ديگر رويكردها در نوسازى جامعه ايرانى بپردازد. او به درستى ناموزونى و ناهنجارى تاريخى جامعه ما و به ويژه "ديالكتيك منجمد" نهفته در اين ساختار را به دقت مورد تحليل قرار داد و آن را راهگشا و بن بست شكن قلمداد نمود.
همچنين پويايى نگرش او كه متأثر از گورويچ به "جامعه ها" معتقد است نه "جامعه"، راه را براى ارزيابىهاى تازه و نو شونده و به دور از قالبها و جزميتها همواره باز نگاه مىدارد. او به رسالت و مسئوليت روشنفكر معتقد بود. اما روشنفكر مورد نظر او نه صرفا يك عنصر سياسى بود كه فاقد ديد كلان تاريخى و استراتژى بلندمدت باشد و نه صرفا يك آكادميسين بىعمل و روشنفكر اهل كتاب و نظر و عارى از دغدغه هاى اجتماعى و مردمدوستانه. البته او روشنفكر و روشنفكرى را امرى نسبى مى دانست و همين نسبى دانستن راه را براى پويايى و نوشدن و ارزيابى مستمر و تجديدنظرهاى پويا همواره هموار مىكند. مخاطبشناسى او كه هم نگاه به پايين (مردم) دارد و هم در نگاه به مردم از افتادن در گرداب تحليلهاى انتزاعى صرفا طبقاتى كه كارنامه ناموفقى (به علت نادرستى و عدم انطباق شان با واقعيات) دارند، پرهيز نموده است؛ اين از ديگر نقاط مثبت، پايدار و همچنان راهگشاى اوست. مخاطبشناسى او نسبتا واقعگرا، صحيح و موفق بوده است. هرچند برخى مخاطبان وى با افراطهايى در غلتيدن به سمت و سوى آكادميك و فراموش كردن رسالت روشنفكر براى انتقال تضادها از عينيت جامعه به ذهنيت مردم (به آن گونهاى كه در "از كجا آغاز كنيم؟" مىگفت) دچار ذهنيتگرايى شده و يا برخى با مبالغه بر تحليلهاى صرفا طبقاتى و اجتماعى، بنيانهاى نظرى و فرهنگى و ساختارى كهن معضلات ژرف اجتماعى جامعه خود را به فراموشى سپرده اند.
در امور نظرى و فكرى نيز رمزهاى ماندگارى نسبى شريعتى بسيارند. در زير فقط به چند سرفصل اشاره مىشود:
ـ دغدغه معناخواهى و حيرت و حساسيت فلسفى كه در تمامى آثار او موج مىزند و سؤال هميشگى انسان، به ويژه انسان متفكر بوده است.
ـ دغدغه انسان و تصوير تحليلى وى از انسان كه نه ايده آليستى است و انسان را به خردش تقليل مىدهد و نه ساختگراست و او را معلول شرايط اجتماعى مىداند. و نگاه وى به مذهب از بلنداى نيازهاى بنيادى فلسفى (نه به معناى كلاسيك آن بلكه به معناى سؤالات اساسى وجودى كه در دل هر انسان كنجكاو و معناطلبى مىرويد).
ـ دغدغه مردم و جامعه و فقرا و زحمتكشان را داشتن كه سايهاى عميق و نفوذى پرگستره در تمامى لايه هاى فكرى او دارد و در جهتگيرى طبقاتى انديشه او (به لحاظ نظرى و مذهبى) كاملاً آشكار است.
ـ دغدغه تاريخى وى كه در شكل فلسفه تاريخِ متأثر از فرهنگ اسلامى ـ شيعى او متجلى شده است. نگرش معنادار به تاريخ از سويى و مخالفت با معيارهاى قالبى و مراحل ثابت از سوى ديگر به نگاه او هم جهت و عمق و هم پرهيز از قالبها و جزمها مىدهد.
ـ متدلوژى خاص وى در شناخت و معرفى مذهب كه هم از درون و هم از بيرون به آن مىپردازد و به عبارت كاملتر مذهب را از زاويه "وجودى" مورد توجه قرار مىدهد و از "درون انسان" به همه پديدهها و عقايد و مذاهب مىنگرد.
آن كس كه از نگاه وى به مذهب مىنگرد، يك ديندار "متعصب" نيست. از بلندايى مىنگرد و دلى پروسعت دارد كه ابوذر و چارلى چاپلين را با يك نگاه و به يك اندازه دوست دارد و راهى ميانه مسجد و ميخانه مىجويد. نگاه مذهبى وى نگاهى باز و با شرح صدر است كه تكثر و پلوراليسم را به سادگى مىپذيرد. راههاى به سوى خدا را به عدد خلايق مىداند، هيچ معرفتى را قطعى و مطلق نمىانگارد، درون را مىنگرد و حال را، نى برون و قال را. مذهبگرايى او بيشتر تكيه بر يك احساس لطيف مذهبى دارد كه معنابخش زندگى و تاريخ و هستى است. نياز به اين نوع احساس، جاودانه است و گذر زمان هيچ گردى بر آن نمىنشاند. در همين راستا او بر طريقت و حقيقت دين بيشتر از شريعت آن پاى مىفشرد، شريعتها را متنوع و سيال و در اديان و انسانهاى گوناگون، گونه گون مىبيند. بر نياز به "نيايش" تأكيد دارد و نمازهاى همه اديان و همه آدميان را همه بر قبله اين نياز مىبيند.
در اين روند او با منابع تاريخى و متون دين برخوردى هرمنوتيك، باز و تحليلى و تأويلى دارد. و ضمن احترام و رابطه عاطفى با آنها، از آنها تقدسزدايى مىكند. كتابش را خواندنى و پيامبرش را بندهاى دوستداشتنى و درستكردار مىبيند. وى در مذهب مفهومگراست و به درونمايه كار دارد و از اشكال و ظواهر به بنمايهها مىرود. بر همين اساس تمامى منابع و مصادر براى او حالتى "الهامبخش" دارند تا فرمانده و نص مقدس و متن دست نيافتنى.
اما در پاسخ به اين سؤال كه آيا هندسه خاص آراء شريعتى (جدا از درونمايه هاى آن) همچنان مىتواند پاسخگوى نيازهاى زمانه ما باشد، با توجه به سرمشقهاى تغيير يافته امروزى كه به عقلانيت نسبى، اعتدال و ميانهروى و دموكراسى و جامعه مدنى تأكيد دارد، بايد گفت كه درونمايه آراء شريعتى مىبايست همواره مورد تحليلى انتقادى قرار گيرد. جنبههاى خام و ناقص و ناكارآمد آن مورد نقد و نفى و جنبههاى كارگشاى آن مورد تعميق و استمرار قرار گيرد.
اما جدا از برخى درونمايه هاى آن، هندسه بيرونى و ادبيات خاص حاكم بر اين آثار در جهت پاسخ دهى به نيازهاى زمانه خويش (مذهب گرايى، سوسياليسم، راديكاليسم) سامان يافته بود و امروزه بايد با تغيير هندسه آن ساختمانِ فكرى، با يك معمارى و تجديد بناى جديد، اما با بهرهگيرى از بسيارى از عناصر و مصالح پيشين بناى جديدى استوار ساخت كه به نيازهاى امروزين پاسخ دهد.
مذهبگرايى شريعتى بر بنياد عقلانيت استوار است (البته نه لزوما عقلانيت غالبِ گسستگراى[9] يونانى و غربى، بلكه بر پايه نوعى عقلانيت شرقى و غيرگسست گرا) و امروزه به طور دقيق و كامل قابل بازخوانى در اين راستا مىباشد. تأكيد وى بر ضرورت فكر و فرهنگ و فلسفه و خردورزى و از سؤال از "چگونگى ها" به سمت سؤال از "چرايى ها" رفتن، بىمايه فطير دانستن آدميان و مبارزان، تأكيد بر نوزايى فكرى و "دريغها و آرزوها" را در همين چارچوب ديدن و ارتفاعِ ديد در معنا كردن زندگى و "فرهنگ" را در بطن آن گنجاندن (زندگى چيست؟ نان، آزادى، فرهنگ، ايمان و دوست داشتن ـ كه هنوز كاملترين تعريف و نگاه به زندگى در ادبيات روشنفكرى و دينى ماست)، "علم و زمان" و "روش"هاى عملى رهبران دينى را نيز از منابع شناخت دينى دانستن و برخورد الهامبخش با منابع دينى و...، همگى اين عوامل بازخوانىِ به روز شريعتى را آسان مىسازد.
دموكراسى و جامعه مدنى نيز حضورى محكم و مستحكم در آراء وى دارد. تأكيد وى بر آزادى، و معنا كردن انسان از همين نقطه عزيمت، و عرفان، برابرى، آزادى را آرمانهاى نهايى تاريخى انسان دانستن، به گونهاى در انديشه او پرريشه است كه وى على را پيشواى خويش و مصدق را رهبر خود خوانده است.
تأكيد وى بر نهادسازى فرهنگى (در نوشته "چه بايد كرد؟") و نگاهش به روشنفكر كه وى را عنصرى هميشه نقاد و انتقادى و اعتراضش را همواره مستمر مىبيند و به نوعى "وجدان جامعه" معرفى مىكند، تأكيدش بر امر آگاهى ـ مستقل از قدرتها و استحمار و تزوير ـ كه با نقش و كاركرد مطبوعات و كتاب و احزاب مستقل پيوندى نزديك دارد، و نيز نقشى كه به حضور و مشاركت همه قشرهاى مردم و نفى دپلىتيزاسيون و سياستزدايى از مردم (با اشاره به حساسيت سياسى مردم در دوران عمر و سياستزدايى در دوران بنىعباس و با اشاره به نقش قشرهاى مختلف مردم در دوران مشروطيت) مىدهد و... بستر مناسبى براى تبيين و تكوين جامعه و عرصه مدنى و نهادهاى آن فراهم مىسازد.
برخورد تحليلى ـ انتقادى وى نيز نسبت به غرب كه با حفظ نگرش سياسى ضدسلطهاش، به نقد و طرد شيوههاى واپسگراى غربستيزانهاى مىپردازد كه از غربستيزى دستاويزى براى پوشاندن عقبماندگىها و تحجرهاى خود مىسازند، و تأكيدش بر اقتباس آگاهانه از غرب و الهامگيرى از آن امروزه به شدت كارآ و رهگشاست.[10]
همچنين زندگى وى و روابط معتدل و مسالمتجويانه و در عين حال جهتدارش با طيفهاى مختلف در حسينيه ارشاد از جمله روحانيان و برخى متمكنان كه با ارشاد رابطه داشتند و... و به عبارتى شيوه عملىِ زندگىِ فردىاش، در بازخوانى استراتژى و شيوه مغفولماندهاى كه وى براى حركت اجتماعى پيشنهاد مىكرد (اصلاح انقلابى، حركت درازمدت و نفى هر حركت و به ويژه انقلاب كوتاه مدت كه باعث عقبرفتن و از دست دادن امتيازهاى پيشين حركت روشنفكرى نيز مىشود) مىتواند سامان و تصوير جديدى به دست دهد كه با فاصلهگذارى بين "راديكاليسم" در آرمان و اهداف و "اعتدال" در شيوههاى اجتماعى و راهبردى، سيماى جديد و راهگشايى در بستر اعتدال و راديكاليسم معتدل كه نياز زمانه است، به بار آورد.
اما در اين بازخوانى اضلاع و اجزايى نيز مىبايست مورد نقد و اصلاح قرار گيرد. به گمان نگارنده اگر خود شريعتى اينك زنده مىبود، با آن همه تب و تاب و تازگى و نبوغ و نوآورى و جسارتى كه در ابراز نوآورىها داشت، به تغيير و اصلاح اضلاعى از انديشه خود مىپرداخت. خود وى بر اين وظيفه روشنفكرى كه هر از گاهى مُهر ترديد بر كل آراء خود زند و دوباره به بازسازى آن بپردازد، تأكيدى وافر داشت و با ذكر خاطرهاى از گورويچ در ارتباط با برخى تجديدنظرهايش به طنز از قول وى نقل مىكرد كه در اين مدت من نه در قبر بودهام و نه در يخچال، بنابراين تجديد و تغيير و تكامل نظرياتم امرى طبيعى است.
برخى از مواردى كه در اين جهت قابل ذكرند، به طور تيتروار عبارتاند از:
ـ آنچه كه در مورد دموكراسى ابهام يا بعضا مغايرت دارد يا تاريخ مصرفى در دوره خويش داشته و يا اساسا فهم و قرائت مشهور و رايجش در مقابل گفتمانهاى امروزين قرار مىگيرد مانند تصويرش از امامت شيعى و مقوله امت.
ـ آن بخش از ادبيات سياسى ـ تحليلى وى كه در ارتباط با شروع دوران پس از استعمار قديم قرار دارد. در حالى كه جهان پس از آن و به ويژه در دهه اخير با تغييراتى شگرف وارد مراحل و مناسبات جديدى شده است. شريعتى در فضاى پس از جنگ جهانى دوم زيسته است و آن دوران، دوره پايان استعمار سياسى و آغاز استقلال و شكلگيرى دولتهايى جديد، به ويژه در افريقا، مىباشد. مناسبات سياسى و اقتصادىِ خاصى در جهان آن روز حاكم است. استعمار و دول امپرياليستى، به سياق گذشته با گشادهدستى به نفوذ و دخالت در ديگر كشورها مىپردازند. تعدد كودتاهايى كه توسط آنان صورت مىگيرد، نشان از اين امر دارد. بعدها مناسبات سلطه وارد دوران جديدى مىشود و رابطه كشورهاى پيرامونى و كشورهاى محور نيز شكل جديدى مىگيرد. امروزه بسيارى از كشورهاى پيرامونى خود خواهان وام و اعتبار از مجامع جهانى و دول بزرگ هستند و اين پديده تفسير جديدى مىطلبد. رشد وسايل ارتباطى و انتشار آگاهى و نقشيابىِ روزافزون افكار عمومى تأثيرگذارى و نفوذ قدرتهاى مسلط را با مناسبات و مشكلات جديدى مواجه كرده است و تواناييهاى گذشته آنان براى كودتا و توطئه و يا نفوذ سياسى و فرهنگى، به سبك و سياق گذشته را دچار موانع مهمى نموده است.
دوره پس از استعمار قديم، با دوره پايانى قرن بيستم تفاوتهايى دارد كه در تحليل آراء شريعتى بايد به اين مهم توجه نمود و تاريخ مصرف هر يك را مشخص ساخت. تبديل ادبيات سياسى خاص آن دوره به ادبيات سياسى عصر توسعه، جهان "شمال و جنوب" به جاى "غرب و شرق" و عصر ارتباطات و عدم امكان مداخلات كاملاً نفوذى و سياسى در فضاى رو به تكثرِ كنونى جهانى؛ امرى ضرورى و مهم است.
ـ تبديل بيان و نگاه وى از نوعِ "آرمانىِ" هر مقوله به نمونه هاى "ايده آل" اجتماعى. نگاه و بازخوانى وى از تاريخ، و نگاه به انسان و حركت و مبارزه، و نگرش به جامعه و انسان نمونه و... همگى با نگاهى "آرمانى" همراهند. اين نگاه ضرورى و همواره بسان فانوسى جهتنما، حياتى است. اما بايد با لايه لايه كردن و تحويل و تقليل همه اين آمال و نگرشها به نوع "ايدهآل" و "مطلوبطلب"، آنان را به عمل و اجرا نزديك ساخت. نوع مطلوب و ايدهآلى همواره در معرض نقدِ نوع آرمانى خواهد بود و همين خود رمز و راز جاودانگىِ حركت و زندگى و آرمانخواهى بشرى در طول تاريخ بوده است.
ـ در راستاى نكته فوق تبديل آراء و آمال "ناتمام" شريعتى به برنامه اجرايى و مرحلهاى امرى ضرورى است. در يك نگاه كلى و از بالا شريعتى داراى يك نگاه آرمانى و پيامبرانه و يك عطش و التهاب تغييردهنده و دگرگونساز است. اما عمر كوتاه وى همه رشتهها را "ناتمام" و به گمان و تعبير برخى "ناقص" گذارده است. وجه مشترك همه اين "ناتمامى"ها، برنامهاى، مرحلهاى و تدريجى شدن همه اين نگاهها و آرمانهاست.
انسان ايده آل، جامعه ايده آل، تفسير تاريخ، حركت و مبارزه، جهتها و آرمانهاى عرفان، برابرى، آزادى و... همگى ناتماماند. تكامل اين مسير، برنامهريزى، مرحلهبندى و ايدهآلسازى مطلوبطلب، نه موعودطلب، آن همه مىباشد.
ـ تغيير مذهبگرايى به منزله يك مشى اجتماعى به يك ضرورت انسانى، به منزله يكى از تكيه گاه هاى نوزايى[11] و حركت پرشتابتر و كاملتر از مذهب اجتهادى به سمت مذهب الهامبخش و مفهومگرا.[12]
تشيع سه رنگ ايرانى: اگر روزى شريعتى از تشيع سرخ و تشيع سياه سخن گفت و صف بندى فكرى ـ اجتماعى نيز به واقع حالتى دوقطبى داشت، اينك جامعه ما در بسيارى از امور، و از جمله در عرصه فكرى نوگرايى دينى و روشنفكرى مذهبى به سمت تكثر رفته است. در درون تشيع كلاسيك نيز تحولاتى به سمت اصلاح و حتى نوگرايى رخ داده است. امروزه ديگر صف بندى دوقطبى گذشته حاكم نيست. نگارنده در اين مقاله تصويرى نه كامل و جامع بلكه تصويرى كلى و به قول جلال آل احمد ارزيابى شتابزده اى از وضعيت نوگرايى موجود به دست دادهاست. به واقع اينك مذهب روشنفكرى، هر چند با كميتها و كيفيتهاى متفاوت، به گونهاى متكثر كه تحت عناوين گرايش آكادميك و گرايش ليبرال دموكراسى، گرايش سوسيال ـ دموكراسى (كه بايد به طور مستقل به آن پرداخت) و... مشخص شده اند، جلوه گر شده است.
در اين ميانه بازخوانى شريعتى، سيما و تصويرى به دست مى دهد كه مى توان آن را تشيع سه رنگ ايرانى دانست. سه رنگى كه در پرچم ملى ما نيز متجلى است. اين تشيع سبز است، چون بر ضرورت فكر و فرهنگ و پژوهش تأكيد دارد، و سبز است چون به ضرورت مذهب و عرفان معتقد است، سفيد است چون عميقا شيفته و واله آزادى است. سفيد است چون اينك به راديكاليسمى معتدل و ميانه رو و به تدريج و مرحله مىانديشد. سرخ است و همچنان بر سرخى خويش پاى مى فشرد چون درد فقرا و دغدغه زحمتكشان را دارد. در تعريف زندگى نان را فراموش نمى كند. در جامعه متكثر قصد آن دارد كه در ميان بيان ها و گفتارهاى متكثر و گوناگون، خود سخنگوى فقرا باشد و از زندگى و منافع و مصالح آنان حمايت و دفاع كند. و سرخ است چون به آرمان هايى بلند و دوردست مىانديشد و انواعِ ايده آل و مطلوب هاىِ دست يافتنى نگاه موعودطلب و تاريخى اش را تقليل نمىد هد و شور و اميد نهايى و نهانى اش را فرو نمىنشاند. مذهبش مذهب اعتراض يك روشنفكر عاصى و هميشه ملتهب است كه تغيير اشكال سلطه او را نمىفريبد و آراماش نمىسازد. او نفى سلطه را در سر دارد ولو هميشه به "بخشى" از اهداف خويش دست يابد.
بر اين اساس او هم به فرهنگ عشق مىورزد، هم به آزادى و پلوراليسم مى انديشد و هم غم نان فقرا و آرمان عدالت و تساوى انسانها را دارد.
شريعتى يك بار در تفاوت سرمايه دارى و ماركسيسم و فاشيسم اشاره كرده بود: اولى مى گويد نانت را من مىخورم، حرفت را خودت بزن؛ دومى مىگويد نانت را خودت بخور، حرفت را من مىزنم؛ و سومى مىگويد نانت را من مىخورم و حرفت را هم من مىزنم. تو فقط كف بزن و هورا بكش.[13] و اينك كه هر سه روايت، ولو در قالب مذهب، در جامعه ما وجود و بروز دارد، حرف شريعتى اين است: نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من، به همراه تو، سرباز سادهاى براى حركت و دستيابى به اين وضعيت خواهم بود. اين تشيعى است سه رنگ: در سبزِ عرفان و مذهب و فرهنگ، او سفيد است و آزاديخواه؛ در سفيدىِ آزادى و اعتدال او سرخ است و عدالتطلب، و در سرخى عدالتخواهى او سبز است و تكيهكننده بر اصالت و كرامت انسان. اين است تشيع سه رنگ ايرانى، و نياز امروزى جامعه ما به ضرورت بازخوانى شريعتى جهت استمرار و تداوم آن.
1. اين مقاله در شماره 34 نشريه ايران فردا تيرماه 1376 به چاپ رسيده است.
2. ر.ك مقدمه كتاب تشيع علوى ـ تشيع صفوى: "تشيع سرخ ـ تشيع سياه" م.آ ـ 9
3. منظور از "تشيع" در اين تعابير نه صرفا گرايش خاص فرقهاى، بلكه "مذهبگرايى" به معناى عام است. هر چند اين مذهب در جامعه ما از پيشينه خاص شيعى برخوردار است. اين دستهبندى اولاً تنها افرادى را كه از حيطه مذهب و مذهبى بودن كنار رفتهاند، در برنمىگيرد و بىتأكيد بر گرايش خاص فرقهاى، با تسامح، كل گرايشهاى مذهبى را شامل مىگردد. ثانيا صرفا معطوف به گرايشهاى فكرى و اهل نظر در جامعه ماست و درباره گرايشهاى اجتماعى و سياسى بايد دستهبندى و طيفبنديهاى ديگرى را مطرح ساخت.
4. براى آشنايى با برخى استدلالات و درونمايههاى اين نگرش مىتوانيد به مقالات "سنت روشنفكرى جديد" كيان شماره 8 و "روشنفكر سنتى و سنت روشنفكرى" (كيان شماره 20) و يا برخى مقالات آقاى احمد نراقى در كيان مراجعه كنيد. با تأكيد بر اينكه اين ارجاعات فقط براى آشنايى با نظرات مطروحه در مقاله است نه قضاوت يا طيفبندى نويسندگان مقالات.
5. براى آشنايى با برخى استدلالات و درونمايههاى اين نگرش مىتوانيد به مقالات "دين، ايدئولوژى و تعبير ايدئولوژيك از دين" فرهنگ توسعه 4 و "ايدئولوژى و توتاليتاريسم" (كيان ـ شماره 20) مراجعه كنيد. با تأكيد بر اينكه اين ارجاعات فقط براى آشنايى با نظرات مطروحه در مقاله است نه قضاوت و طيفبندى نويسندگان مقالات.
6. كاركرد اين گرايش در نگاه و نقد ادوارد سعيد بر فوكو بخوبى آشكار مىشود «در غياب چالشكننده، يك ساختار قدرت مىتواند تماما بىاعتبار باشد، معذلك در مسند قدرت باقى بماند» شرق شناسى وارونه، مهرزاد بروجردى، ترجمه محمدجواد غلامرضا كاشى، كيان 35، ص 26.
7. در اينجا بايد بر تفكيك و فاصلهگذارى بين كار آكادميك ـ كه نخبهگراست و به عمل و تغيير اجتماعى و انسانى توجه ندارد ـ با كار نظرى و تئوريك كه نظريهپردازى معطوف به عمل و تغيير به معناى عام اجتماعى وانسانى آن است، تأكيد نمود.
8. در اينجا بايد افزود مسئله گرايش از مذهبگرايى شديد به نوعى عقلانيت ـ كه مىتواند با روايتى مذهبى نيز همراه باشد ـ در مقياس داخلى مورد نظر است. و اگر در مقياس جهانى بنگريم در برخى مناطق گرايش به مذهب ـ و به ويژه نوع بنيادگراى آن ـ رو به فزونى است. و در ميان برخى متفكران نوين جهانى و برخى مديران اجتماعى نيز نوعى معنويتگرايى متعالى قابل مشاهده است. همچنين نوعى گرايش به سمت سوسياليسم با چهره انسانى در حال شكلگيرى است كه نمىتوان طلايههاى آن را ناديده گرفت.
9. منظور گسست بين عقل و خرد با شور و احساس، عقل رياضىوار و ابزارى و خرد انساننگر رهايىبخش، سود و ارزش، وضع موجود و واقعيت وضع مطلوب و حقيقت، و...
10. در اين مورد مىتوانيد به مقاله شريعتى و غرب از نگارنده در كتاب نوگرايى دينى؛ نگاهى از درون ـ انتشارات انسان مراجعه كنيد.
11. بر خلاف برخى نقدهايى كه عليه ايدئولوژى صورت گرفته است ضمن تفكيك و فاصلهگذارى بين ايدئولوژى باز و ايدئولوژى بسته همچنان تأكيد مىورزيم كه هر انسان و هر شهروند نيازمند ايدئولوژى است. ايدئولوژى شريعتى يك ايدئولوژى باز، پويا، عقلانى و تكثرپذير است. در بازخوانى اين ايدئولوژى اينك مىبايست سامان جديدى در سمت و جهت دموكراسى به آن داد، اما اين به معناى كنارگذاردن ايدئولوژى نيست. مذهب نيز در نگاه شريعتى امرى جهتدار است. مذهب خود، ايدئولوژى نيست اما مولد ايدئولوژى است. قرائتهاى غير ايدئولوژيك تنها قرائتهاى گزينشى و تقليلدهنده از مذهب مىباشند. براى توضيح بيشتر به كتابهاى "ايدئولوژى؛ ضرورت يا پرهيز و گريز انتشارات چاپخش و "ايدئولوژى عليه ايدئولوژى" (انتشارات قلم) از نگارنده مراجعه كنيد.
12. در اين مورد مىتوانيد به مقاله نياز زمانه: رنسانس فكرى يا رنسانس ايدئولوژيك؟ در همين كتاب مراجعه كنيد.
13. م. آ. 35، ص 228.
نشريه ايران فردا، شماره 34 تيرماه 1376
